language="java" id="clientEventHandlersJS">function window_onload() {// initOutline(); window.focus(); var Idx=window.hash.indexOf("#"); if(Idx != -1) document.all("Note_"+window.hash.substring(Idx+1)).scrollIntoView();}>
بسم الله الرحمن الرحيم
أعوذ بالله من نفسي
شايد باورش سخت بود که بخواهم بروم. شايد به نوعي عادت کرده بودم. شايد لازم بود بيشتر بمونم. شايد.....
اما مجبورم. مجبورم که بروم. مجبورم غزل خداحافظي را بخوانم. روز رفتن نزديکه. خيلي نزديک....
هفته آينده...بين دوم تا چهارم بهمن.....
اينک که رفتني شده ام....
حيف از آنهمه روزهايي که گذشت....
و من به درستي عمل نکرده ام....
بايد که بگذريم از کوچه پس کوچه هاي عمر....
رفتن چه زود زود مي شود و ماندن چه زود دير....
با برگ بگذريم و عبوري ز لالايي نسيم....
اين است اين بهار...
پايان يک نوشتن طولاني و وسيع....
يک عمر زندگي.....
يک عمر نشستن به پشت زندگي....
خيلي نگران خودم نيستم چون بر مي گردم خيلي زود. خواستم فقط برايم دعا کنيد....
آخه بين دوم تا چهارم بهمن دفاعيه دارم. اونطوري هم که اون بالا نوشتم براي اين بود که بيشتر دعايم کنيد. بعدا يک پست از مطلب را در مورد همين دفاعيه ام مي روم منبر انشاء الله
فعلا بايد غزل خداحافظي را بخوانم.
حق نگهدارتون