language="java" id="clientEventHandlersJS">function window_onload() {// initOutline(); window.focus(); var Idx=window.hash.indexOf("#"); if(Idx != -1) document.all("Note_"+window.hash.substring(Idx+1)).scrollIntoView();}>
أعوذ بالله من نفسي
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليکم.
اول از همه از جناب آقاي سيد محسن موسوي بردار ارجمندم که مدير وبلاگ فصل انتظار هستند تشکر مي کنم. هيچ قصد نداشتم از سوم تير ماه بنويسم. اما خوب ايشون بزرگوارانه دعوت کردند و من هم چشمي مي گويم و مي نويسم. البته يک نکته را هم عرض کنم که ننوشتن من مبني بر غرور يا مخالف اين جريان بودن نيست. اما خوب چون حرف اين حقير پيش خاطرات و نوشته هاي همه عزيزان خط خطي کاغذ و صفحه اينترنتي وبلاگ بيشترنيست؛ قصد داشتم ننويسم. به هر حال اگر خوب نيست و ضعف داره به بزگواري و خوبي خودتان ببخشيد و بخوانيد. و من الله التوفيق
...
برگ اول
کيفم روي شانه ام سنگيني مي کنه. نسيم سردي پوست صورتم را نيشگون مي گيرد. حجم وسايل زيادم اجازه نمي دهد تا سرعت داشته باشم. با حسرت از جلو دفتر بسيج رد مي شوم. چقدر آرزو دارم من هم مثل اين دخترها بروم داخل اين دفتر... چقدر بچه هاي گرم و صميمي هستند. نشناخته هم با نگاه مهربانشان به آدم اميد مي دهند. با يک انرژي خاصي مي روم به سمت کلاس. هنوز ده دقيقه تا آمدن استاد وقت هست. و من اولين نفر وارد کلاس مي شوم. خورشيد تازه داره کامل مي آيد بالا. از پنجره کلاس چشم مي دوزم به افق. آه آزادي... آزادي؟! منظور چيه؟ آخه چرا از آزادي به معناي غلط تعبير مي کنند...
مقواي کارم را باز مي کنم و قبل از آمدن بقيه همکاسي ها با چهار تا سوزن به برد نصب مي کنم. عقب مي ايستم. به کاري که تا ساعت 3 نصف شب طول کشيده نگاه مي کنم. چقدر دلم مي خواهد پاره اش کنم و يک کار با توجه به همه اعتقاداتم طراحي کنم...
کلاس تمام ميشه و از کلاس مي زنم بيرون. مستقيم مي روم به روبط عمومي و سراغ خانم ** مي گيرم. مي گويند : نيست. رفته آمفي تئاتر...
دست از پا دراز تر از پله ها مي آيم پايين. توي راهرو به طرف محوطه باز حرکت مي کنم. باز هم جلو در دفتر بسيج پايم شل مي شود. چقدر دلم مي خواهد وارد اين دفتر بشوم. چرا؟! چرا بايد اين پشت بمانم...
به تلخي از جلو دفتر بسيج دانشجويي عبور مي کنم. هنوز چند قدم فاصله نگرفتم که يک کاغذ بزرگ روي ديوار توجهم را جلب مي کنه. کمي پاره شده و بعضي از دانشجو هاي خوشمزه هم رويش با خودکار خط خطي کردند. براي يکي سبيل و براي يکي گوش بلند و ...و خوب چند تا هم بد وبيراه و ... از بين افراد سر شناسي که روي اين کاغذ عکسشون چاپ شده، فقط يکي دو نفر را مي شناسم. حوصله سياست را ندارم. مي خواهم بي خيال از کنار کاغذ بگذرم که جمله اي باعث توقف قطعي من ميشه. # شهردار تهران در ديدار با رفتگران خود نيز لباس رفتگران را پوشيد و با آنها سر يک سفره نشست.# يک لحظه ترديد مي کنم. اين شهردار تا الان کجا بوده که من ازش هيچي نمي دانم؟؟ متن را مي خوانم. هر چند در برخي جاها همان دانشجوهاي خوشمزه کاغذ را پاره رده اند و نميشه متن را کامل خواند. برايم جالب شد. اين دکتر محمود احمدي نژاد ديگه کيه؟!
توي محوطه دانشگاه کمي قدم مي زنم و روح خسته و دل گرفته ام را به نم بارون دلخوش مي کنم. شايد بتوانم بغض دلتنگي هايم را لابه لاي بارون گم کنم....
ساعت بعدي کلاسه. بايد بروم سر کلاس. باز هم تحمل فضاي اروپايي تلفيق با بته جقه کلاس را ندارم... غم بزرگي توي دلم موج مي زنه... پله ها را با قدم هاي کشدار بالا مي روم.
هنوز وقت براي رفتن به کلاس هست. هر چند که دنبال بهانه مي گردم که نروم. خانم ** را جلو در روابط عمومي مي بينم. خوشحال مي شوم. جلو مي روم و سلام و احوالپرسي مي کنيم. يک گپ دوستانه به يک ربع ساعت مي کشه و يادم مي ره که کلاس هم بايد مي رفتم. بحثمان مي کشه به سوالهاي هميشگي من از هر چيزي. ياد کاغذ مي افتم. راجع به مطالب داخلش صحبت مي کنيم. و خانم ** برايم تعريف مي کنه در مراسمي که دکتر احمدي نژاد با يک گروهي داشته ، وقت غذا که مي شه بلند مي شه و کنار کارگري روي زمين مي نشينه و در پاسخ به اعتراض هاي اطرافيان که نشستن و غذا خوردن روي زمين را دور از شان ايشون دونستند مي گويند:
من با اين بنده خدا چه فرقي دارم و ....
احساس خوبي بهم دست مي ده. بعد از مدتها يک آدم مي بينم که توي رفتارش يک خلوص و يک جور افتادگي ويژه داره. ...
برگ دوم
بحث انتخابات شده باز. از کانديد هاي رياست جمهوري هيچ خبري ندارم. اما بحث داغيه. تابلو ها و تبليغات توي دانشکده زياد شده. روي اون پارچه نوشته شده قراره آقاي حسن غفوري فرد بياد براي صحبت. مکان صحبت : نماز خانه روز:....
حوصله اين کشمکش ها را ندارم. به طرف کلاس مي روم. سرم به حجم طراحي هاييه که بايد انجام بدهم. بهار داره به سرعت مي تازه به جلو....
امروز تولدمه. يک عالمه کار دارم. خونه هم مهمان داريم. خواهر ها و برادرم دورهم جمع شدند. صدايشون از اتاق مي آيد. شاد هستند و مي خندند. هر چند يک سکوتي هم هست... خودم را لابه لاي لوله هاي مقوا و کاغذ گم مي کنم. دلم نمي خواهد با کسي حرف بزنم. خيلي دلتنگ شدم داره به روحم فشار مياره. خدا يا ... صدايم مي زنند . بايد بروم سراغ جشن کوچيک و خانوادگي تولدم... حوصله ندارم. دلم مي خواهد توي تنهايي خودم جا خوش کنم. دوباره صدايم مي زنند. قبل از اينکه براي بار سوم صدايم بزنند از جايم بلند مي شوم. وقتي مي خواهم بروم توي اتاق داخل آينه را يک نگاه مي اندازم. صورتم را با آبرنگ ، رنگي کردم. سبز. زير چانه ام هم صورتي شده. رنگ لباس مانکني که طراحي مي کردم. خنده ام مي گيره. مي خواهم بروم صورتم را بشورم اما تصميم مي گيرم همين جوري بروم تا بلکه بقيه هم يک کم بخندند به جمع مي پيوندم. خواهر زاده پنج ساله ام فاطمه هيجان داره. تولد براي بچه ها هميشه شيرينه. کادويش را گرفته توي دستش و بالا و پايين مي پره. نگاهم روي ديوار مي افته. با تمام توانش و با دستهاي کوچيکش روي ديوار را برايم تزئيين کرده... مادرم مي گويند: اين چه شکليه براي خودت درست کردي؟ صورتت چرا رنگيه؟ خواهرم مي گويد: ولش کن مامان. هنرمندها همه اشان اين شکلي اند. يک شکل و قيافه هايي دارند. مي خواهم اعتراض کنم اما بي خيال مي شوم. آخه من کجا و هنرمند کجا!! کجاي شکل من عجيبه. با يک لبخند و نگاه فراري از... مي روم و دست و صورتم را مي شورم. بر مي گردم. بحث انتخابات توي خونه هم داغه. آرمانهايم جلو چشمم رژه مي روند. چند کلمه که حرف مي زنم ديدگاه هاي ديگران را هم مي شنوم. باور نکردنيه. اين فسقلي خواهر زاده ام هم براي خودش اظهار نظر مي کنه. عجب آزادي بياني...
برگ سوم
روزهاي آخر خرداد ماهه. چقدر فشار درسي ام زياده. خدايا کاش به جاي دو تا دست هشت تا داشتم. اين همه طراحي لباس را بايد انجام بدهم. دو تا آلبوم را بايد عوض کنم. واي چقدر کار دارم. فاطمه صدايم مي زنه:
خاله، خاله بيا... دلم مي خواهد از کاغذ ها فرار کنم. بلند مي شوم و به اتاق مي روم. چشمم روي ديوار خشک مي شه. اينجا يک ستاد انتخاباتي شده. مي گويم اينها چيه به ديوار چسباندي؟ با هيجان مي گويد من طرفدار احمدي نژاد هستم. خنده ام مي گيره. مي گويم مگه مي شناسي اش؟ دستش را مي زنه به کمرش و مي گويد: بله. نگاه کن. و يک دسته عکس و کاغذ تبليغاتي که توي محله نارمک زياد تر از بقيه جاها ديده مي شه نشانم مي ده. به عکس ها نگاه مي کنم . مقايسه احمدي نژاد و تشابه ايشون با شهيد رجايي و ... يک کم ترديد مي کنم. با خودم مي گويم يعني چي؟ از اين کارش خوشم نمي آيد. خوبي ؟! خوب جاي خود. چرا اسم شهيد رجايي را مي کشي وسط؟ اخمهايم مي ره توي هم. نگاهم به چشمهاي مردد خواهر زاده ام مي افته. اخمهايم را باز مي کنم و به رويش لبخند مي زنم. از کارهاي اين بچه خنده ام مي گيره. مي بوسمش و تا مي خواهم برگردم سر کارم مادرم مي آيند داخل اتاق. ديوار را مي بينند و مي گويند: فاطمه! اينها چيه چسباندي به ديوار؟ فاطمه دست دور کمر مادرم مي اندازه و با التماس مي گويد : مامان بزرگ، خواهش مي کنم. ( اين حربه فاطمه است. هر وقت مي خواهد مادرم را به کاري راضي بکنه به قول خودش از اين کلمه جادويي استفاده مي کنه) داره مفصل براي مادرم راجع به ستاد انتخاباتي اش توضيح مي ده. شبکه هاي تلويزيون را مي چرخانم. خواهر کوچکم مي گويد اگر دکتر احمدي نژاد راي بياره خوبه. پز مي دهيم و مي گويم هم محله اي ما هستند و ..
هر دو مي خنديم. توجهم به زير نويس شبکه يک جلب مي شه. دکتر احمدي نژاد قراره در شبکه .. صحبت بکنه. آقاي .. آقاي ... هر کدام در ساعت خاصي. شب به برنامه بيست و سي نگاه مي کنم. خبري مبني بر حرکت عجيب يک کانديد رياست جمهوري پخش مي کنه. پنجاه هزار تومان پول به کسي که راي بدهد.... حالم به هم مي خوره. اين چه بازي کودکانه ايه که راه انداختند. واي خدايا اين يکي کانديد داره از آمريکا و دوست بودنش حرف مي زنه...
برگ چهارم
چند شبه همه به صحبت هاي احمدي نژاد و چند تا کانديد ديگه گوش مي دهيم. مادرم از من راجع به دکتر احمدي نژاد مي پرسند. هر چي تا الان تحقيق کردم و فهميدم را توضيح مي دهم. انگار مادرم روي ايشون نظر مثبت دارند. شب يک برنامه ديگه از ايشون پخش مي شه. مي نشينم تا به توضيحات دکتر در رابطه با اين تشبيه با شهيد رجايي گوش بدهم. اين قصه کمي مکدرم کرده. توضيحات ايشون قانع کننده است. نظرم بيشتر رويشان مثبت مي شه.
صبح مي روم دانشکده. ژوژمان طراحي لباس دارم. واي اينجا هم بحث انتخابات مثل آتش و جرقه است. هنوز پايم را توي نمايشگاه نگذاشتم و نفس تازه نکرده ام که همکلاسي ها با سوالاتشون حمله ور مي شوند. تو به کي راي مي دهي و ...
مي دانم چرا مي پرسند. همين چند وقت پيش سر جريان بسيج و توهين يکي از همکلاسي ها باهاشون يک سري صحبت کردم و آخرش تصميم گرفتيم در اين مورد با هم کاري نداشته باشيم. من به هر حال بسيج را دوست دارم. و اونها هم دوست ندارند. هر چند يکي از بچه ها به تمسخر بهم گفت: تو که اينهمه سنگ بسيج را به سينه مي زنه چرا تو يدفتر بسيج دانشکده نمي روي؟ و من سکوت کردم. چطوري بايد توضيح مي دادم؟ اصلا لازم بود که توضيح بدهم؟!...
زير لب مي شنيدم که مي گفتند به احمدي نژاد. تابلوه که به احمدي نژاد راي مي ده. خنده ام مي گيره. يکي از بچه ها که عناد خاصي هم با نظام و خصوصا آقا داره مي پرسه: تو کي را انتخاب کردي ؟ مي گويم: معلومه؛ دکتر م...!! مي گويد: واقعا؟ مي داني از چي حرف مي زنه؟ و چي مي گويد؟ مي گويم : آره. به نظرم براي امروز جامعه ما همين گزينه مناسبه. و در دلم مي گويم حتما به ايشون راي مي دهم. منتها در انتخابات رد کانديدا...
تشنج ميان همکلاسي هايم فروکش مي کنه و آزادانه از دکتر احمدي نژاد وحجت الاسلام رفسنجاني و ... بد گويي مي کنند. و از م... تعريف مي کنند. ولي قاه قاه به آقاي.. و قصه پنجاه هزار توماني اش مي خندند. خوب خنده هم داره. حق دارند. مي گذارم هر جور دوست دارند فکر کنند. داخل سالن نمايشگاه مي شوم تا کارهايم را نصب کنم. امروز وقت نتيجه گرفتن از تلاش يک ترمه.
برگ پنجم
امروز روز انتخاباته. از صبح فاطمه روي پايش بند نيست. يکي نيست بهش توضيح بدهد بابا جان تو فقط پنج سالته و نمی تونی رای بدهی!! پدرم هم امروز یک هیجان خاصی دارند. چیزی که به ندرت از ایشون دیده می شه. همه با هم آماده می شویم و شناسنامه به دست به طرف مسجد می رویم تا رای بدهیم. جمعیت خیلی زیادی هست. تصمیم می گیریم که به جایگاه دیگه ای برویم. یک دبیرستان پسرانه توی خیابان سمنگان هست. جای خوبیه. می رویم داخل مدسه. فاطمه با چادر تا انتهای حیاط مدرسه می دود. هیجانش برایم جالبه. داخل می رویم. و اینجا هم جمعیت زیادی هست. اما خوب خلوت تره به نسبت. توی صف می ایستیم. با خودمان می خنديم که یک گردان خانم با یک مرد آمده ايم اینجا . خودمان یک ستاد انتخاباتی هستیم. خیلی با احترام با ما برخورد می شه. این حرکت به دلم می نشینه. خدا خیرشان بدهد. وقت انگشت زدنه. فاطمه می خواهد انگشت بزنه. و خوب اجازه این کار را نداره. بنای گریه اش را می گذاره. به هیچ وجه هم آروم نمی شه. مادرش دعوایش می کنه. فاطمه با بغض و چشم گریان اشک می ریزه. یکی از مسئولین حوزه به فاطمه شکلاتی تعارف می کنه و می گوید دخترم بشین برای رییس جمهور آینده یک نقاشی بکش و بیانداز صندوق. باشه؟ فاطمه دستهایش را به سینه می زنه و با لجبازی می گوید: رییس جمهور آحمدی نژاده. من می دانم. خنده امان می گیرد. چه سماجتی داره این بچه. قهر کرده و به هیچ وجه هم راضی نمی شه. آخر هم مادر بزرگ و خاله ها یک کاری باید بکنند!. نتیجه می شه این که رای خاله بزرگ و مادر بزرگش را به اضافه رای مادرش فاطمه داخل صندوق می اندازه. اما به این راضی نیست. رای خودش را می خواهد بدهد. خدایا این بچه چه علاقه ای به این دکتر داره؟ یکی نشناسه فکر می کنه فامیلی، دایی، نسبتی با اين دکتر داره. وقتی بهش می گویم خاله چه اصراریه که تو داری؟! می گوید : حالا می بینی.
احساس نشاطی بعد از این حرکت دارم. مثل بچه ها یک نگرانی خاصی دارم. خدا یا کمک کن این مملکت دست اهلش اداره بشه...
برگ ششم
رادیوي ام پی تری ام را گرفتم و درحالی که می روم دانشکده گوش می دهم. تا اینجا رقابت بین دکتر و آقای هاشمی می چرخه. گزارشگر با مردم مصاحبه می کنه. بیشتر مردم معتقدند هر کسی که رای آورد رئیس جمهور این مملکته و باید ملت دست به دست هم بدهند تا این فرد که فقط مسئولیتش سنگین تر شده را یاری کنند تا کشور آباد بشه و از گزند دشمنان به دور بمانه. به مردم احسنت می گویم. عجب مردم فهیمی داریم. خدا حفظشان کنه...
امروز روز آخر ژوژمانه. امروز کارهای چاپ پارچه امان را باید به نمایش بگذاریم تا اساتید بیایند و نظر بدهند و نمره بدهند. بچه ها باز دور هم جمع شدند و از نتیجه انتخابات ناراضی هستند. یکی از بچه ها تا من را می بینه می گوید: تو به کی رای دادی؟ گفتم معلومه به دکتر م... رای دادم و دنباله اش را زیر زبان و آرام می گویم که ایشون گزینه مناسبی برای کاندید ریاست جمهوری نیست. البته در رای گیری به رد صلاحیت کاندید ها... زهرا کنار دستم ایستاده. جمله ام را می شنوه و می خنده. لبخند می زنم و می گویم بد می گویم؟ می گوید: نه. کاملا موافقم.
نتیجه نهایی رای ها اعلام می شود. انتخابات به دور دوم می کشه. بین دکتر احمدی نژاد و آقای هاشمی.
برگ هفتم
اینبار فاطمه از قبل قول انداختن رای را از مادربزرگش و مادرش گرفته. دو تا خواهر دیگه ام هم می گویند رای های ما را هم می توانی بیاندازی. فاطمه هیجان زده است. این بار هم به همان دبیرستان پسرانه می رویم. رای دادنمان ایندفعه زمان زیادی نمی گیره. کارمان سریع تمام می شه و برمی گردیم. پدرم با افتخار خاصی می گویند من که به احمدی نژاد رای دادم. این مرد از بین همین مردم بیرون اومده. درد مردم را می فهمه....
با خودم می گویم چرا همه وقتی هر کدام از این کاندید ها را که می خواهند صدا کنند با حالت خاصی نام می برند. اما به دکتر محمود احمدی نژاد که می رسند خیلی خودمانی می گویند احمدی نژاد!! این از صمیمیت مردم نیست!! به نظرم هست. مردم شهردار سابق تهران را دوست دارند.
برگ برنده
نتایج اعلام می شود. اولین جمله را از زبان گوینده خبر شبکه یک می شنوم؛ که رییس جمهور منتخب مردم دکتر احمدی نژاد هستند.
اما ماندگار ترین جمله هایی که بعد از اون می شنوم اینهاست:
شهردار تهران، شهردار کشور شد.
امین تهرانی ها امین ایران شد.
و توی تقویم ذهنم می نویسم: دکتر محمود احمدی نژاد، دعا می کنم کشور را سربلند کنی. کلید پیروز این کشور در این سالها در دست توست. کمکت می کنیم تا قفل از این در باز کنی. ان شاء الله حضرت آقا امام زمان از تو راضی باشند. تویی که خودت را خادم ملت می دانی...
پي نوشت:
و اما دوستانی که مطابق این قصه ازشون دعوت می کنم تا بنویسند: البته اگر قبلا کسی ازشون دعوت نکرده باشه!!
یک : آقای هیچ! وبلاگ آبدارخانه![]()
دو : م. م. س وبلاگ نوشته های من ![]()
سه : آقای کمیل وبلاگ عصر موعود![]()
چهار : آقای رئیسی پور وبلاگ نگاهم برای تو![]()
پنج : خانم فاطمه قهاری وبلاگ خط سرخ شهادت![]()
اجرکم عند الله