< language="java" id="clientEventHandlersJS">function window_onload() {// initOutline(); window.focus(); var Idx=window.hash.indexOf("#"); if(Idx != -1) document.all("Note_"+window.hash.substring(Idx+1)).scrollIntoView();}
سپاسگزاري دانشمند بر دانشش، به کار بستن و بذل آن به اهلش است . [امام علي عليه السلام]

نويسنده : يک بسيجي:: 27/5/1386:: 9:0 عصر

أعوذ بالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم


 


شکم و چند تکه يخ و ... بيت المال


مسئول جزيره مجنون گفت: امشب به علت قلّت نيرو هر نفر دو کشيک خواهد داشت. يکي جلو مقر و يکي در خط (کنار شط) و اگر کسي جلو مقر نگهباني ندهد، او را به خط هم نمي بريم. برادران همگي مشتاقانه پذيرفتند، در نتيجه يک نوبت نگهباني از ساعت ١٢ تا ٢ جلو مقر گذاشتند که به اتفاق يک برادر بسيجي ديگر جلو مقر کميتۀ انقلاب اسلامي در جزيره مينو نگهباني دهيم. در ساعت مقرر بيدارم کردند، لباس پوشيدم و به جلو مقر رفتم، لحظاتي بعد برادري بسيجي نيز ملحق شد و هر يک از يک طرف سنگر در دو سوي درب مقر نشستيم.


تاريکي مطلق باعث مي شد که فقط سياهي يکديگر را ببينيم و چهره ها به هيچ وجه مشخص نبود. پس از سلام ابتدايي ديگر حرفي و سخني بينمان رد و بدل نشد. او يک طرف و من هم يک طرف، نميدانم چرا موضوعي براي صحبت نمي يافتم. هر کدام در افکار خود غوطه ور و يا به تاريکي خيره بوديم. مدتي اينچنين گذشت. در سکوتي که صداي جيرجيرک ها و گاه صداي شليک گلوله ها آن را به هم مي زد.


پس از مدت زماني، برادر بسيجي حرکتي کرد، برخاست و پرسيد:


آب نمي خوريد؟


گفتم: متشکرم، خير!


پرسيد: يخ چي؟


در عين حالي که تعجب کرده بودم جواب دادم: متشکرم، نه!


يخ خوردن فقط کار دوران بچگي من بودو ساليان سال بود که يخ نجويده بودم. فکر کردم او جوان است و مي تواند علايق کودکي را هنوز در سر داشته باشد. لذا بعید نیست که علاقه به جویدن یخ داشته باشد!


صدای باز شدن درب کلمن را شنیدم و دیدم که دستش را داخل آن کرد و پس از چرخی که یخ ها خوردند؛ یک تکه یخ شکار کرد. سپس دستش را بیرون آورد، درب کلمن را بست و شروع کرد به جویدن یخ! از رفتار بچگانه و بی ادبانه و غیر بهداشتی اش خوشم نیامده بود، ولی خوب مهم نبود. باید مقداری تحمل اینگونه اخلاق ها را داشت.


صدای جویدن یخ تا آن ذره آخری که زیر دندانش خرد شد کاملا به گوشم می رسید. پس از اتمام یخ جویدن، مدتی حدود ده دقیقه و شاید بیشتر گذشت و بازم در این مدت سکوت بر قرار بود.


دوباره برخاست و عمل اولیه اش را تکرار کرد. دستش را داخل کلمن کرده، یخ برداشت و شروع به جویدن کرد. با خود گفتم از ادب سهمی ندارد، لاقل به اندازه یک دانش آموز. موقعی که برگشت بهش بگویم که کارش درست نیست؛ ولی باز با خودم گفتم: من که از این کلمن آب نمی خورم، بگذار هر قدر دلش می خواهد دستش را داخل آب کند و یخ بردارد!


پس از یخ خورد، باز هم سکوت بینمان برقرار بود، من دلم می خواست که صحبت را شروع کنم و از خاطراتش بپرسم، ولی به خاطر این کارهایش صحبت برایم سخت و مشکل شده بود. در عین حال احساس می کردم که او در افکار خودش غوطه ور است و احتمالا دوست ندارد صحبت کند و گرنه لاقل او یک کلام صحبت می کرد.


سکوت ادامه یافت. حدود یک ربع گذشته بود که او برای بار سوم برخاست و یخ برداشت و شروع به جویدن کرد. این بار تقریبا عصبانی شدم بودم، از این همه عدم تسلط بر نفس و بی ادبی و عدم رعایت بهداشت و ...


چرا نباید بفهمد که دست بردن به داخل کلمن آب درست نیست و چرا نباید بفهمد که صدای جویدن یخ نفر پهلویی را ناراحت می کند؛ چرا نباید...


گذاشتم یخ را بجود تا بعد شروع به صحبت کنم.


پس از اتمام یخ سوم، و گذشت ٢یا٣ دقیقه آهسته پرسیدم:


برادر اعزامی کجا هستید؟


گفت: آبادانی هستم، در بسیج آبادان هستم.


پرسیدم چند وقت است که در جبهه هستید؟


جواب داد: درست نمی دانم، یادم نیست.


چند دفعه اعزام شده اید؟


درست نمی دانم... شش، هفت یا هشت بار.


جمعا چقدر...؟


احساس کردم با اکراه جواب داد: جمعا حدود دو سال و نیم.


تعجب کردم! دو سال و نیم در جنگ بوده! پس او یک گوهر گرانبهاست، جوهر ایثار است، یک بسیجی رزمنده، پایدار، مقاوم، استوار است. دلم سوخت که این بسجی با ای همه ایثار و عشق چرا باید این ضعف های کوچک را داشتهب اشد!


گفتم: عجب! بسیار خوشحالم، خوشحال تر می شوم که اگر از خاطرات شما استفاده کنم.


سکوتی ممتد بینمان ایجاد شد و سر انجام گفت:


همه چیز خاطره است. همین امشب که پیش هم هستیم، یک خاطره است این درخت ها در سیاهی، این تانکر آب، این شب تاریک پر ستاره، این گرما و هوای شرجی، این نگهبانی، همه خاطره است. جبهه همین است.


گفتم: به هر حال در طی دو سال و نیم در جنگ حتما در حمله هم بوده اید؟ از خاطرات حمله ها برایم بگویید. در کدام جبهه بوده اید؟ چکار کرده اید؟ در کدام حملات بوده اید؟


به آرامی گفت: تقربا در تمامی حملاتی که در جنوب انجام شده.


گفتم: در حمله بیت المقدس؟ در ازاد سازی خرمشهر؟ و یا...


گفت: بله ، بوده ام و فتح المبین و چند تا حملۀ کوچک دیگر.


گفتم: خب، مایلم از شب های حمله بگویی، چه کردی؟ چه اتفاق هایی افتاد؟


گفت: ما جلو می رفتیم و آنها عقب نشینی می کردند و در حقیقت فرار می کردند...


و باز سکوت برقرار شد.


احساس کردم از گفتن امتناع می کند، ولی علاقه ام به خاطرات جنگ سبب شد که سؤالاتم را به نحوی دیگر دنبال کنم و در خاتمۀ صحبت هم به نحوی وی را متوجه کار ناشایسته اش کنم و مقداری نصیحتش کنم.


پرسیدم: هیچ زخمی شده ای!؟


گفت:... بله...


چطور؟ می خواستم بگویم ظاهرا پاهایت سالم است.


دست هایت هم که سالم است! و ... چشمهایت هم که... ولی چشمهایش را هنوز ندیده بودم، طی لحظاتی که با این افکار مشغول شدم، سکوت برقرار شد و بعد... ادامه دادم:


ظاهرا که الحمدالله حالا سلامت هستید؟


سرش را بلند کرد، در سیاهی شب سیاهۀ مرا پایید، سرش را دوباره پایین انداخت و گفت:


دعا کنید خداوند به همه رزمندگان سلامتی بدهد.


گفتم: مگر...؟ و ساکت ماندم و منتظر شدم.


... جوابی نیامد. گفتم:


چگونه زخمی شدید، گوله بود یا ترکش؟


...ترکش...


...کجایتان...؟


...شکمم...


...گوشم با شماست. اصرار من سرانجام او را به سخن درآورد، ولی جملاتش کوتاه و آتشین بود و همان جملاتی بود که مرا از بلندای غرور پایین کشید و در آتشی انداخت که هنوز زبانه می کشد و مرا می سوزاند و دلم را می فشرد. جملاتی که به وضوح و روشنی با همان لطافت کلام در گوشم زنگ می زند:


در بیت المقدس ترکش خمپاره به شکمم خورد... دیافراگم را پاره کرد... الان هم پاره است... در ایران قابل معالجه نیست... می گویند باید از کشور خارج بروم، ولی می دانید که در این وضعیت جنگی از بیت المال خرج کردن مسئولیت بیشتری دارد. دولت در حال جنگ است و خرج دارد و درست نیست که برویم و پول نفت را د رخارج خرج کنیم.


گفتم: ماشاء الله... که اذیت ندارید؟


نه زیاد... ولی همین پارگی باعث شده که معده ام مقداری پیچ خورده و پایین بیفتد، لذا همیشه سوزش و حرارت شدیدی در معده ام احساس می کنم. اینکه می بینید یخ می جوم، برای ساکت کردن این سوزش و حرارت معده است که دردش طاقتم را طاق می کند...!


آن شب از آب همان کلمن خود را لبریز و اشباع کردم. به این نیت که دلم شفا یابد. آز آن آب مطهری که او به یخ هایش دست زده بود...


يا حق




ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

13042:کل بازديد
12:بازديد امروز
18:بازديد ديروز

پيوندهاي روزانه

درباره خودم

شکم و چند تکه يخ و ... بيت المال - قصه بچه بسيجي
يک بسيجي[28]
من يک بسيجي ام. شايد نه يک بسيجي واقعي ولي حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
< src="http://AzanTimes.parsiblog.com/Times.aspx?CityID=26&Bcolor=#fff0f5&Mcolor=darkgreen&Tcolor=red&Acolor=blue" frameborder=0 width=100% height=17px scrolling=no>
لوگوي خودم
شکم و چند تکه يخ و ... بيت المال - قصه بچه بسيجي
لوگوي دوستان










لينک دوستان

بهترين آرزو هايم تقديم تو باد.
از يک روحاني
رايحه
اميد
انتظار
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
خانه يکدلي
يگان خاک بازان
يعسوب
ازدواج موقت وچالش ها
امام خامنه اي
نسيمي از بهشت ...
کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
وبلاگ عصر موعود
شميم وصل
به نام وجود باوجودي که وجودبي وجودم زوجود با وجودش شده موجود
عاشقان علي و فاطمه
شيعه مذهب برتر
گل دختر
تنهايي هاي منتظر
اعتقادات و باورهاي ديني
گفتگوي دوستانه
مدير پارسي بلاگ
کسي که مثل هيچکس نيست
قافله شهداء
کوله پشتي
يا قدس انا قادم
شلمچه
نمازخانه بوستان بهاره
سلام آقا
طلبه دات کام
حسين جان (اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست)
او براي دم هر ثانيه ام رحمتي بود عظيم!
صابر
کجايند مردان بي ادعا...
.:: گاواره ::.
منطقه 727
پاک ديده
گل نرگس...مهدي فاطمه
خلوت تنهايي
در همه حال بگو سپاس
مسيح انديمشک
يا سيد علي تا فتح قدس و مکه
راز و نياز با خدا
شبکه اطلاع رساني آموزه
شادي ( يادداشت هاي يک طلبه )
وقايع
وقايع
تکبير
قلم رنجه
سئوالهاي منتظر جواب
پيامبر اعظم(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) - The Holy Propht -p.b.u.h
نوشته هاي من
اينجا پرنده...
تک ستاره
خاطرات جبهه
نگاهم براي تو
کبو ترانه .... تا بام ملکوت
انتهاي افق
طلبه اي از نسل سوم
مسلمان ايراني
عکس هاي يک تازه کار
آهستان
عشق است به آسمان پريدن

بچه دانشجو !
حديث عشق
عشق الهي: نگاه به دين با عينک عشق و عاشقي
سايت آقا
يادداشت هاي يک خبرنگار ( کامران نجف زاده)
امام دوازدهم
يادداشت هاي محمد فرهادي
کانون مهدويت دانشجويان ايران
عشق است به آسمان پريدن
يک فلش کار بسيجي
سلام بچه ها
انتظار
جوانان عدالت خواه و تحول گرا
شهادت
وبلاگ گروهي مطلع الفجر
يک دل خون مي نويسد... براي يک تکه نان
ريحانه
روايت فجر
انديشه توانگر
چرا و چگونه...؟؟؟
عطر بهار نارنج
نقد مفيد
اسراييل بايد از بين برود
دولت پنهان
درد دل با امام زمان

تنها علمدار
استشهادي
خلوت روزهاي من
دلتنگي هاي يک طلبه
دل
بسيجي
راست وچپ راه گمراهي است راه مستقيم خط سوم

فهرست موضوعي يادداشت ها
درد دل هاي بسيجي[17]
محرمنامه[9]
گريه بر سختي دلتنگي کنم....[6]
قصه هاي بچه بسيجي[4]
عيدانه[2]
بايگاني
آذر 85 [3]
دی 85 [4]
بهمن 85 [4]
اسفند 85 [2]
فروردین 86 [4]
اردیبهشت 86 [2]
خرداد 86 [2]
تیر 86 [2]
مرداد 86
مهر 86
... [3]
جستجوي وبلاگ من
:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

اشتراک

نام:

ايميل:

 
< language="java" src="http://webgozar.com/c.aspx?Code=320985&t=counter">