< language="java" id="clientEventHandlersJS">function window_onload() {// initOutline(); window.focus(); var Idx=window.hash.indexOf("#"); if(Idx != -1) document.all("Note_"+window.hash.substring(Idx+1)).scrollIntoView();}
مردن و خوارى نبردن ، و به اندک ساختن و به اين و آن نپرداختن ، و آن را که نصيب به آسانى به دست نيايد با کوشش با آن برنيايد و روزگار دو روز است روزى از تو و روزى به زيان تو ، در روزى که از توست سرکشى بنه و در روزى که به زيان توست تن به شکيبايى ده . [نهج البلاغه]

نويسنده : يک بسيجي:: 11/3/1387:: 12:9 عصر

اعوذ بالله من نفسي


هوالحق


فقط 6 سالمه. هنوز خيلي کوچيکم. هنوز وقتي محکم زمين مي‏خورم يا دستم زخمي ميشه، گريه مي‏کنم. هنوز 6 سالمه.


·       نماي داخلي، داخل اتاق، شب، سفره شام پهنه!


همه دور هم جمعن. سفره شام پهنه. همه دور سفره نشستن. انگار شام مي‏خوريم. تلويزيون پخش برنامه‏هاشو قطع کرده، داره يک اطلاعيه مي‏خونه. اطلاعيه تموم ميشه. ازش چيزي نمي‏فهمم. بابا ساکت و آرام فقط لقمه‏اشو قورت مي‏ده. صداي تپش قلب زمان، گوشهاي کوچک 6 سالگي امو کر مي کنه. مامان ميگه "دعا کنيد. دعا کنيد امام حالش خوب بشه".


·       نماي داخلي، داخل اتاق، شب، همه چراغها خاموشند!


لحاف کوچيکِ  قرمزمو روي خودم مي‏کشم و به سياهي سقف نگاه مي‏کنم. زمزمه حرفهاي مامان توي گوشم قِل مي‏خورند. خدا از نوره... يعني امام هم از نوره؟ خدايا خواهش مي‏کنم حال امام خوب شه...


يک آسمون آبي، پر از ستاره هاي نقره اي، لحاف چشمام ميشه و با همه ي 6 سالگي ام خواب مي رم.


·       نماي داخلي، داخل اتاق، صبح!


يکدفعه لحاف و ستاره ها گم ميشن. چشمامو باز مي کنم. صداي راديو توي خونه اشک مي ريزه. ميام کنار راديو. مامانو نگاه مي کنم. چقدر نديدمش. با صداي 6 سالگي ام بهش ميگم: بابا کجاست؟ مامان جواب 6 سالگيمو مي ده و مي گه: امام فوت کرد!! صدايش، صداي مامان روزهاي 6 سالگي‌ام نيست. آسمان آبي و ستاره‌ها باز بر مي‌گردن توي چشمام. اما ايندفعه جاي ماه توي اون آسمون، صورت امام بهم مي‌خنده. 6 سالگي‌ام بهت زده شده. شايد هنوز نفهميده.


·       نماي داخلي، داخل اتاق، کنار تلويزيون!


از صبح زود تا حالا راديو داره حرفهاي 6 سالگي‌امو مي‌زنه. مامان با نگاهي که انگار مال 6 سالگي من نيست، داره صفحه تلويزيونو نگاه مي‌‌کنه.


·       نماي داخلي، داخل اتاق،  3 روز خيلي عجيب!


6 سالگي ام سه روز تکرار نشدنيو تجربه مي کنه. تا حالا توي عمر کوچيکم تابوت شيشه اي نديدم! اينهمه جمعيت. همشون دارن گريه مي کنن. يعني تموم شد؟ مامان داره گريه مي کنه و مي گه "دست از سرش بردارين. مگه مسلمون نيستين. چرا به جنازه‌اش رحم نمي‌کنين. به خدا بي حرمتيه". بابا مي‌گه " 3 روزه ديگه امروز... " توي کوچه‌هاي ذهن 6 سالگي‌ام، گم شدم. همه جوري به تلويزيون نگاه مي‌کنن که انگار آدمهاي توي صفحه‌اش الان ميان بيرون!


·       نماي داخلي، داخل اتاق، يک خانواده خاموش!


من کودکي امو مي کنم ولي چند روزه ديگه مي دانم مردي امام شده که مثل امام لباس مي پوشه و همه بهش مي‌گن" آقاي خامنه‌اي". همه مي گن از اين به بعد او پدر همه‌ي بچه‌هاي يتيمه. تازه مي‌گن اون خيلي مهربونه، درست عين امام. با دستهاي کوچيک 6 سالگي‌ام برايش دعا مي‌کنم.


·       نماي داخلي، داخل اتاق، ...!


نمي‌دونم هنوز 6 سالمه يا 6 سالگي‌امو گم کردم. قراره از مهر ماه برم مدرسه. اما خيلي عجيبه، تازه همين چند روز پيش بود که 6 سالم شد و تولدم عبور کرد. ولي من هنوز نمي‌دانم تاريخ تولد يعني چي!؟!


·       نماي خارجي، حرم امام خميني، مردان زرد پوش وارد مي شوند!


دستم توي دست باباست. بچه ها روي سطح صاف و مرمري کف حرم ليز مي خورند. حرم خيلي شلوغه. يه عالمه آدم اينجاست. مي ترسم گم بشم. بابا 4 سالگي خواهرم رو بغل کرده. چادرمو محکم زير چونه ام مي‌گيرمو براي امام مثل مامان فاتحه مي‌خونم. يهو يه صداي عجيبي مي شنوم. بر مي‌گردمو نگاه مي‌کنم. يه عالمه مرد با لباسهاي زرد و کهنه و پاهاي برهنه و بدون کفش داخل حرم مي‌دون. گريه مي‌کنن. بعضي‌هاشون همان جا جلوي ورودي، خودشونو روي زمين ميندازندو زمينو مي‌بوسن. مثل بارون شدن. مردم راهو براشون باز مي‌کنن. اونها دور ضريح امام مي‌رن. مامان ميگه طفلک‌ها اسير بودن. صدايش مثل اون مردا بوي بارون مي‌ده. دلم مثل اونها باروني شده. پا برهنه‌ان. لاغرن، انگار... دلم بزرگتر شده و من 8 سالگي‌امو از تنم رد مي‌‌کنم. با خودم فکر مي‌کنم چقدر دلشان مي‌خواست امامو ببينن. اما اونقدر صدام بدجنس نذاشت تا حالا که اومدن، اما رفته. چقدر دلم مي خواهد با همه‌ي 8 سالگي‌ام برم پيششون و بهشون بگم " اگه امام رفته ولي يک امام مهربون ديگه اومده...اما بابا دستمو محکم گرفته و من مي‌دونم که اونا به يه عالمه تنهايي با امام احتياج دارن.


·       نماي داخلي، داخل اتاق، چند سال بعد...!


25 سالگي‌امو توي پوشه مي زارمو توي قفسه سن و سالم جايش مي‌دم. عکس امام روي ديوار به من لبخند مي‌زنه و آقا عميق نگاهم مي‌کنه. مي دونم از من توقع داره تلاش کنم. و من تلاش مي‌کنم. با همه ذره‌هاي توانم. من باور دارم که:


حزب فقط حزب الله           رهبر فقط روح الله


حزب فقط حزب علي                   رهبر فقط سيد علي




ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

13042:کل بازديد
12:بازديد امروز
18:بازديد ديروز

پيوندهاي روزانه

درباره خودم

خدايا خواهش مي‏کنم حال امام خوب شه... - قصه بچه بسيجي
يک بسيجي[28]
من يک بسيجي ام. شايد نه يک بسيجي واقعي ولي حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
< src="http://AzanTimes.parsiblog.com/Times.aspx?CityID=26&Bcolor=#fff0f5&Mcolor=darkgreen&Tcolor=red&Acolor=blue" frameborder=0 width=100% height=17px scrolling=no>
لوگوي خودم
خدايا خواهش مي‏کنم حال امام خوب شه... - قصه بچه بسيجي
لوگوي دوستان










لينک دوستان

بهترين آرزو هايم تقديم تو باد.
از يک روحاني
رايحه
اميد
انتظار
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
خانه يکدلي
يگان خاک بازان
يعسوب
ازدواج موقت وچالش ها
امام خامنه اي
نسيمي از بهشت ...
کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
وبلاگ عصر موعود
شميم وصل
به نام وجود باوجودي که وجودبي وجودم زوجود با وجودش شده موجود
عاشقان علي و فاطمه
شيعه مذهب برتر
گل دختر
تنهايي هاي منتظر
اعتقادات و باورهاي ديني
گفتگوي دوستانه
مدير پارسي بلاگ
کسي که مثل هيچکس نيست
قافله شهداء
کوله پشتي
يا قدس انا قادم
شلمچه
نمازخانه بوستان بهاره
سلام آقا
طلبه دات کام
حسين جان (اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست)
او براي دم هر ثانيه ام رحمتي بود عظيم!
صابر
کجايند مردان بي ادعا...
.:: گاواره ::.
منطقه 727
پاک ديده
گل نرگس...مهدي فاطمه
خلوت تنهايي
در همه حال بگو سپاس
مسيح انديمشک
يا سيد علي تا فتح قدس و مکه
راز و نياز با خدا
شبکه اطلاع رساني آموزه
شادي ( يادداشت هاي يک طلبه )
وقايع
وقايع
تکبير
قلم رنجه
سئوالهاي منتظر جواب
پيامبر اعظم(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) - The Holy Propht -p.b.u.h
نوشته هاي من
اينجا پرنده...
تک ستاره
خاطرات جبهه
نگاهم براي تو
کبو ترانه .... تا بام ملکوت
انتهاي افق
طلبه اي از نسل سوم
مسلمان ايراني
عکس هاي يک تازه کار
آهستان
عشق است به آسمان پريدن

بچه دانشجو !
حديث عشق
عشق الهي: نگاه به دين با عينک عشق و عاشقي
سايت آقا
يادداشت هاي يک خبرنگار ( کامران نجف زاده)
امام دوازدهم
يادداشت هاي محمد فرهادي
کانون مهدويت دانشجويان ايران
عشق است به آسمان پريدن
يک فلش کار بسيجي
سلام بچه ها
انتظار
جوانان عدالت خواه و تحول گرا
شهادت
وبلاگ گروهي مطلع الفجر
يک دل خون مي نويسد... براي يک تکه نان
ريحانه
روايت فجر
انديشه توانگر
چرا و چگونه...؟؟؟
عطر بهار نارنج
نقد مفيد
اسراييل بايد از بين برود
دولت پنهان
درد دل با امام زمان

تنها علمدار
استشهادي
خلوت روزهاي من
دلتنگي هاي يک طلبه
دل
بسيجي
راست وچپ راه گمراهي است راه مستقيم خط سوم

فهرست موضوعي يادداشت ها
درد دل هاي بسيجي[17]
محرمنامه[9]
گريه بر سختي دلتنگي کنم....[6]
قصه هاي بچه بسيجي[4]
عيدانه[2]
بايگاني
آذر 85 [3]
دی 85 [4]
بهمن 85 [4]
اسفند 85 [2]
فروردین 86 [4]
اردیبهشت 86 [2]
خرداد 86 [2]
تیر 86 [2]
مرداد 86
مهر 86
... [3]
جستجوي وبلاگ من
:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

اشتراک

نام:

ايميل:

 
< language="java" src="http://webgozar.com/c.aspx?Code=320985&t=counter">