سفارش تبلیغ
صبا
هرگاه خداوند، بنده ای را دوست بدارد، او رابا عبرت ها پند می دهد. [امام علی علیه السلام]

قصه بچه بسیجی


أعوذ بالله من نفسی

بسم الله الرحمن الرحیم

...

 

تمام شد.

همه چیز میان ماتمام شد. قرار گذاشته بودیم اگر نشود آنچه قول داده بودیم به هم ؛ همه چیز را تمام کنیم. و حالا تمام شد.

نگاهش را نسبت به من عوض نکرد. تقصیر خودش بود. خشک و متعصب و بی روح... گفته بودم اگر اینطوری ادامه بدهد همه چیز بینمان تمام می شود.

خودش خواست. من هم رها کردم...

همه این عمر 5 ساله از ابتدای شروعمان با هم مثل زجری دردناک بود. من هم راحت شدم.

هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که در موردش اینطور بگویم...

ذره ای خودم را مقصر نمی دانم. دوبار تمام تلاشم را کردم. همراهی نکرد. یکجانبه عمل کرد...

فقط کافی بود ذره ای مرا درک کند. ذره ای روح حساس و پر از عشق و شور مرا درک کند. درک نکرد...

نمی خواهم کسی باشم که این دلخوری ام که حالا تبدیل به تمام شدن آنچه بینمان بود شده ؛ بدگویی اش را بکنم. اما...

اما دیگر هیچ کجا حمایت و طرفداری ام را هم نخواهد داشت.

بارها و بارها با آدمهایش دلم را سوزاند و اشک به چشمانم نشاند و بغض به گلویم انداخت...

دیگر نمی توانم و نمی خواهم که بتوانم این بغض را فرو دهم و اشکها رابیرون نزده مدفون چشمهایم کنم...

 

دیگر همه چیز میانمان تمام شد...

من می مانم و قلب شکسته و این قصه تلخ پر از معمای حل نشده  و  ...

 او می ماند و همه آدمهایش و آن  رفتار ...

 

 

دفعه سومی برای شروع دوباره وجود نخواهد داشت. گفته بودم فقط یک دفعه دیگر رخ بدهد خواهم رفت...

و دیگر ادامه نخواهم داد این مسیر را. من مسیرم را عوض خواهم کرد. میانمان هر چه که بود تمام شد...

 

 

 

پی نوشت خیلی مهم : قضیه بالا هیچ ربطی به همسرم ندارم. ایشون تاج سر بنده هستند و من کوچکترین مشکلی با ایشون ندارم. وقتی نوشته هامو خوندم حق دادم که مخاطب چنین برداشتی بکنه. پس عذر میخوام اگر اول مطلب که مطالعه میکنید چنین ذهنیتی براتون ایجاد شده.



یک بسیجی ::: پنج شنبه 91/11/12::: ساعت 11:39 عصر


 

أعوذ بالله من نفسی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بغض گلویم را می فشارد وقتی ...

وقتی که فکر می کنم دیگر با این رفیق! می شود راحت تر حرف زد؛ می شود که از فکر های عجیب و غریب کردنش نترسید و خیالت راحت باشد که چنین فکرهایی نمی کند...

اشک در چشمانم حلقه می زند وقتی که می بینم دقیقا اشتباه کرده ام و او... عوض شده است... دلم برای لحظاتی که فکر می کردم به هم نزدیک تر شده ایم می سوزد. عجب کلاه گشادی بر سرش رفته. دلم را می گویم...

 

این روزها...

این روزها زندگی لحظه به لحظه سیلی می زند و هر آنچه و آنکه  رویش حساب می کردم از من باز می ستاند...

تنهایی عجیبی این روزها قسمتم شده...

با تنهایی رفیق می شوم. این یکی را کسی نمی تواند از من پس بگیرد...

 



یک بسیجی ::: جمعه 91/11/6::: ساعت 5:20 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 26
کل بازدید :173398
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
یک بسیجی
من یک بسیجی ام. شاید نه یک بسیجی واقعی ولی حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
 
 
 
 
>>لوگوی دوستان<<
 
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<