سفارش تبلیغ
صبا
دل احمق در دهانش و دهان حکیم دردلش است . [امام عسکری علیه السلام]

قصه بچه بسیجی


 أعوذ بالله من نفسی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم.

چند روزی است قلم بر دست گرفته ام تا بنویسم. گیجم و در خوشه ی زمان بُر خورده ام. می خواهم بنویسم اما گلویم را بغضی تنگ گرفته. بغضی که چشمانم را به اشک نشانده و اشکهایی که دیدم را تار کرده است.

دستم می لرزد و بدنه ی قلم از دستم گریزان است. قلم می لرزد و کاغذ را خط می زند. تلاش می کند تا خط را به آخر برساند؛ اما گویی این خط آخر ندارد...

آه مادر

سینه ام تنگ است و می سوزد ز داغ یک یاس کبود

سینه ام تنگ است و می سوزد

اسیر لحظه هایم

تاب و بی تابم

صورتم می سوزد از یک سیلی نا حق

و پهلویم

و می سوزم

و می سوزم

و می سوزم

سینه ام تنگ است و می سوزد

تنگی اش یک آه نمناک است

نگاهم عمق دیوار است

سینه ام می سوزد از آه اسیری در درونم

سخت دلتنگم

خدایا بغض من در انفجار است

صورتم می سوزد از یک سیلی ناحق

سینه ام می سوزد از اشک اسیرم

سینه ام تنگ است و می سوزد

و پهلویم

کبودی رنگ می بازد از این بازی دنیا

تا ابد می میرد این مسمار

و خجالت می کشد از روی بانو

سینه ام تنگ است و می سوزد

بغض من خسته است اشک هایم جاری

دست بر پهلو

کمر قد خم کرده است

آه از سر رنج است

سینه ام می سوزد و می سوزم از این رنج

تمام قصه ی تلخم همین است

که آخر جز غصه ای نیست

عاقبت دق می کنم از تنگی سینه

نفس بغض است

آه حسرت

سینه ام تنگ است و می سوزد از این تنگی

بغض من در پشت در خواهد شکست

و من هم

آه مولایم علی

بغض او خسته است

سینه ام تنگ است و می سوزد از این بغض

علی تنهاست

چاه هم صحبت او می شود آخر

طاقتش طاق است

سینه اش می سوزد از این داغ

سینه ام تنگ است و می سوزد از این داغ

سینه اش تنگ است و می سوزد از این داغ

سینه اش تنگ است و می سوزد از این داغ

                                                         تا ابد می سوزد از این داغ...

                                                                                                                                    التماس دعا



یک بسیجی ::: پنج شنبه 86/3/24::: ساعت 11:15 عصر



أعوذ بالله من نفسی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و نمی دانم چرا باید از محله های فقیرنشین شهر اینگونه عبور می کردم. آنهم دیروز. بهانه چه بود؟! چه باید می فهمیدم؟!...

خدایا سینه ام تنگ است...

...

خبر بسیار کوتاه بود. اخبار ساعت ١٢:٣٠ رادیو روز ١٣ خرداد ١٣٨٦. گوینده خبر اینطور اعلام کرد:

            " محمد زین العابدین نیز به خیل کاروان شهدای هشت سال دفاع مقدس پیوست. پیکر مطهر شهید زین العابدین روز چهارشنبه تشیع می شود..."

همین!

خبر بسیار کوتاه بود. دلگرفته ام خدایا. یعنی همه اش همین؟؟؟...

...

گفت می سوزانمت و سوزاندم.

برایم عشق را معنا کرد. راستی می دانی عشق چیست؟ طعم عشق را چشیده ای؟ تا به حال یک عاشق را دیده ای؟!

دیروز برایم عشق را معنا کرد. و خودش یک عاشق واقعی بود. از سوختن گفت و مرا سوزاند.

و من فهمیدم که تا امروز معنی عشق را نمی دانستم و شاید هنوز هم.

و من فهمیدم که هنوز عاشق نشده ام و شاید هرگز هم.

و من فهمیدم که عاشقی دلسوخته بوده است و شاید هنوز هم.

و من فهمیدم که...

و حالا شانه هایی که رفته بودم تا از بار تهی کنم، سنگین تر از قبل شده. و آتش برایم داغ تر. وای بر من اگر چونان قبل بمانم و تغییر نکنم. آنگاهست که مرا مرگم باد.

و خدایا از تو طلب عفو می کنم. مرا شهید بمیران و مرا مگذار و فرصت مده تا به خفت و ذلت بمیرم.

آشفته ام!

پریشانم!

و سینه ام از بغضی که نمی دانمش تنگ است! خدایا فرصت مردنم مده و مرا تنها برای شهادت بخواه.

بر من مباد که کلیشه دنیا شوم و یاس کبود را یادم رود...

این سینه محفل سوختن است. خدایا مرا در عشق به خودت بسوزان...



یک بسیجی ::: دوشنبه 86/3/14::: ساعت 1:41 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 26
کل بازدید :173398
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
یک بسیجی
من یک بسیجی ام. شاید نه یک بسیجی واقعی ولی حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
 
 
 
 
>>لوگوی دوستان<<
 
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<