فصل انتظار هستند تشکر می کنم. هیچ قصد نداشتم از سوم تیر ماه بنویسم. اما خوب ایشون بزرگوارانه دعوت کردند و من هم چشمی می گویم و می نویسم. البته یک نکته را هم عرض کنم که ننوشتن من مبنی بر غرور یا مخالف این جریان بودن نیست. اما خوب چون حرف این حقیر پیش خاطرات و نوشته های همه عزیزان خط خطی کاغذ و صفحه اینترنتی وبلاگ بیشترنیست؛ قصد داشتم ننویسم. به هر حال اگر خوب نیست و ضعف داره به بزگواری و خوبی خودتان ببخشید و بخوانید. و من الله التوفیق
برگ اول
تا آمدن استاد وقت هست. و من اولین نفر وارد کلاس می شوم. خورشید تازه داره کامل می آید بالا. از پنجره کلاس چشم می دوزم به افق. آه آزادی... آزادی؟! منظور چیه؟ آخه چرا از آزادی به معنای غلط تعبیر می کنند... به برد نصب می کنم. عقب می ایستم. به کاری که تا ساعت 3 نصف شب طول کشیده نگاه می کنم. چقدر دلم می خواهد پاره اش کنم و یک کار با توجه به همه اعتقاداتم طراحی کنم...
می شناسم. حوصله سیاست را ندارم. می خواهم بی خیال از کنار کاغذ بگذرم که جمله ای باعث توقف قطعی من میشه. # شهردار تهران در دیدار با رفتگران خود نیز لباس رفتگران را پوشید و با آنها سر یک سفره نشست.# یک لحظه تردید می کنم. این شهردار تا الان کجا بوده که من ازش هیچی نمی دانم؟؟ متن را می خوانم. هر چند در برخی جاها همان دانشجوهای خوشمزه کاغذ را پاره رده اند و نمیشه متن را کامل خواند. برایم جالب شد. این دکتر محمود احمدی نژاد دیگه کیه؟!
مطالب داخلش صحبت می کنیم. و خانم ** برایم تعریف می کنه در مراسمی که دکتر احمدی نژاد با یک گروهی داشته ، وقت غذا که می شه بلند می شه و کنار کارگری روی زمین می نشینه و در پاسخ به اعتراض های اطرافیان که نشستن و غذا خوردن روی زمین را دور از شان ایشون دونستند می گویند:
برگ دوم
روی اون پارچه نوشته شده قراره آقای حسن غفوری فرد بیاد برای صحبت. مکان صحبت : نماز خانه روز:....
فاطمه هیجان داره. تولد برای بچه ها همیشه شیرینه. کادویش را گرفته توی دستش و بالا و پایین می پره. نگاهم روی دیوار می افته. با تمام توانش و با دستهای کوچیکش روی دیوار را برایم تزئیین کرده... مادرم می گویند: این چه شکلیه برای خودت درست کردی؟ صورتت چرا رنگیه؟ خواهرم می گوید: ولش کن مامان. هنرمندها همه اشان این شکلی اند. یک شکل و قیافه هایی دارند. می خواهم اعتراض کنم اما بی خیال می شوم. آخه من کجا و هنرمند کجا!! کجای شکل من عجیبه. با یک لبخند و نگاه فراری از... می روم و دست و صورتم را می شورم. بر می گردم. بحث انتخابات توی خونه هم داغه. آرمانهایم جلو چشمم رژه می روند. چند کلمه که حرف می زنم دیدگاه های دیگران را هم می شنوم. باور نکردنیه. این فسقلی خواهر زاده ام هم برای خودش اظهار نظر می کنه. عجب آزادی بیانی...
برگ سوم
می گیره. می گویم مگه می شناسی اش؟ دستش را می زنه به کمرش و می گوید: بله. نگاه کن. و یک دسته عکس و کاغذ تبلیغاتی که توی محله نارمک زیاد تر از بقیه جاها دیده می شه نشانم می ده. به عکس ها نگاه می کنم . مقایسه احمدی نژاد و تشابه ایشون با شهید رجایی و ... یک کم تردید می کنم. با خودم می گویم یعنی چی؟ از این کارش خوشم نمی آید. خوبی ؟! خوب جای خود. چرا اسم شهید رجایی را می کشی وسط؟ اخمهایم می ره توی هم. نگاهم به چشمهای مردد خواهر زاده ام می افته. اخمهایم را باز می کنم و به رویش لبخند می زنم. از کارهای این بچه خنده ام می گیره. می بوسمش و تا می خواهم برگردم سر کارم مادرم می آیند داخل اتاق. دیوار را می بینند و می گویند: فاطمه! اینها چیه چسباندی به دیوار؟ فاطمه دست دور کمر مادرم می اندازه و با التماس می گوید : مامان بزرگ، خواهش می کنم. ( این حربه فاطمه است. هر وقت می خواهد مادرم را به کاری راضی بکنه به قول خودش از این کلمه جادویی استفاده می کنه) داره مفصل برای مادرم راجع به ستاد انتخاباتی اش توضیح می ده. شبکه های تلویزیون را می چرخانم. خواهر کوچکم می گوید اگر دکتر احمدی نژاد رای بیاره خوبه. پز می دهیم و می گویم هم محله ای ما هستند و ..
شب به برنامه بیست و سی نگاه می کنم. خبری مبنی بر حرکت عجیب یک کاندید ریاست جمهوری پخش می کنه. پنجاه هزار تومان پول به کسی که رای بدهد.... حالم به هم می خوره. این چه بازی کودکانه ایه که راه انداختند. وای خدایا این یکی کاندید داره از آمریکا و دوست بودنش حرف می زنه...
برگ چهارم
هنوز پایم را توی نمایشگاه نگذاشتم و نفس تازه نکرده ام که همکلاسی ها با سوالاتشون حمله ور می شوند. تو به کی رای می دهی و ...
به احمدی نژاد رای می ده. خنده ام می گیره. یکی از بچه ها که عناد خاصی هم با نظام و خصوصا آقا داره می پرسه: تو کی را انتخاب کردی ؟ می گویم: معلومه؛ دکتر م...!! می گوید: واقعا؟ می دانی از چی حرف می زنه؟ و چی می گوید؟ می گویم : آره. به نظرم برای امروز جامعه ما همین گزینه مناسبه. و در دلم می گویم حتما به ایشون رای می دهم. منتها در انتخابات رد کاندیدا...
احمدی نژاد وحجت الاسلام رفسنجانی و ... بد گویی می کنند. و از م... تعریف می کنند. ولی قاه قاه به آقای.. و قصه پنجاه هزار تومانی اش می خندند. خوب خنده هم داره. حق دارند. می گذارم هر جور دوست دارند فکر کنند. داخل سالن نمایشگاه می شوم تا کارهایم را نصب کنم. امروز وقت نتیجه گرفتن از تلاش یک ترمه.
برگ پنجم
یک دبیرستان پسرانه توی خیابان سمنگان هست. جای خوبیه. می رویم داخل مدسه. فاطمه با چادر تا انتهای حیاط مدرسه می دود. هیجانش برایم جالبه. داخل می رویم. و اینجا هم جمعیت زیادی هست. اما خوب خلوت تره به نسبت. توی صف می ایستیم. با خودمان می خندیم که یک گردان خانم با یک مرد آمده ایم اینجا . خودمان یک ستاد انتخاباتی هستیم. خیلی با احترام با ما برخورد می شه. این حرکت به دلم می نشینه. خدا خیرشان بدهد. وقت انگشت زدنه. فاطمه می خواهد انگشت بزنه. و خوب اجازه این کار را نداره. بنای گریه اش را می گذاره. به هیچ وجه هم آروم نمی شه. مادرش دعوایش می کنه. فاطمه با بغض و چشم گریان اشک می ریزه. یکی از مسئولین حوزه به فاطمه شکلاتی تعارف می کنه و می گوید دخترم بشین برای رییس جمهور آینده یک نقاشی بکش و بیانداز صندوق. باشه؟ فاطمه دستهایش را به سینه می زنه و با لجبازی می گوید: رییس جمهور آحمدی نژاده. من می دانم. خنده امان می گیرد. چه سماجتی داره این بچه. قهر کرده و به هیچ وجه هم راضی نمی شه. آخر هم مادر بزرگ و خاله ها یک کاری باید بکنند!. نتیجه می شه این که رای خاله بزرگ و مادر بزرگش را به اضافه رای مادرش فاطمه داخل صندوق می اندازه. اما به این راضی نیست. رای خودش را می خواهد بدهد. خدایا این بچه چه علاقه ای به این دکتر داره؟ یکی نشناسه فکر می کنه فامیلی، دایی، نسبتی با این دکتر داره. وقتی بهش می گویم خاله چه اصراریه که تو داری؟! می گوید : حالا می بینی.
برگ ششم
تو به کی رای دادی؟ گفتم معلومه به دکتر م... رای دادم و دنباله اش را زیر زبان و آرام می گویم که ایشون گزینه مناسبی برای کاندید ریاست جمهوری نیست. البته در رای گیری به رد صلاحیت کاندید ها... زهرا کنار دستم ایستاده. جمله ام را می شنوه و می خنده. لبخند می زنم و می گویم بد می گویم؟ می گوید: نه. کاملا موافقم.
برگ هفتم
رای دادنمان ایندفعه زمان زیادی نمی گیره. کارمان سریع تمام می شه و برمی گردیم. پدرم با افتخار خاصی می گویند من که به احمدی نژاد رای دادم. این مرد از بین همین مردم بیرون اومده. درد مردم را می فهمه....
برگ برنده
.
پی نوشت:
ژوژمان : ( توی دانشکده وقتی قرار بود که کارهایی که در طول ترم انجام دادیم را به اساتید نشان بدهیم ؛ در یک کلاس یا نمایشگاه دانشکده جمع می شدیم و کارها را روی دیوار یا برد( تخته های مخصوص این کار) نصب می کردیم. بعد اساتید می آمدند و نگاه می کردند و نظر می دادند. به نوعی نقد و بررسی بود. بعد هم استاد اصلی اون درس می آمدند و نمره نهایی را با توجه به تلاش دانشجو در طول ترم و نظر اساتید و خود کار ارائه شده می دادند. )
آبدارخانه وبلاگ نوشته های من عصر موعودنگاهم برای توخط سرخ شهادت