سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
قصه بچه بسیجی

أعوذ بالله من نفسی


بسم الله الرحمن الرحیم


سلام.


حرفی برای گفتن ندارم فقط چند تا سوال دارم.


این عکسها رو ببینید. می شناسیدش؟ بین شهدایی که آوردن نیست؟ 18 ساله....18 ساله...18 ساله....


 18 ساله


مامان از همه پرسیدم بینشون نبودی. دیگه می روم خونه....


 می روم خونه مامان


این عکسها رو هم ببینید.


یک سوال دارم. تا حالا سر برادر یا پدرتون رو بغل گرفتید؟ دور از جونتون اسکلت سرشون رو چی؟


 قربونت برم بابایی


اصلا روی صحبت من با شماها نیست. روی صحبتم با اون دخترخانمهاییه که موهاشون رو جوری بالای سرشون درست می کنند که میشه جای یک صورت دیگه اون بالا! یک سوال دارم ازشون. آره از شمایی که هیچ اعتقادی به حجاب نداری! تا حالا یک اسکلت دیدی؟ بغل گرفتی؟ بویدی؟ می تونی اگه اون اسکلت و تکه استخوان ها قسمتی از جسم عزیزت باشه بغل بگیری؟ می فهمی یعنی چی؟


 می تونی ببوسی اش؟


آره روی صحبتم با شماست! شمایی که دست دوست دخترت رو می گیری و با افتخار کاذب توی خیابون راه می روی و به زمین و زمان بد و بیراه می گی! آره تو! تا حالا دستهات رو بردی زیر یک مشت خاک تکه های استخوان دوستت رو بکشی بیرون؟ می دونی غیرت چیه؟ می دونی ؟


 فدای تکه های استخوانت ای شهید...


نگاه کن به عکسها. این فیلم رو ببین. شاید قبلا هم دیدی! یک بار دیگه ببین. یک بار دیگه همین امشب ببین!


لینک دانلود


   مدیر وبلاگ
قصه بچه بسیجی
من یک بسیجی ام. شاید نه یک بسیجی واقعی ولی حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
نویسندگان وبلاگ -گروهی
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :129
بازدید دیروز :51
کل بازدید : 78139
کل یاداشته ها : 62


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ