< language="java" id="clientEventHandlersJS">function window_onload() {// initOutline(); window.focus(); var Idx=window.hash.indexOf("#"); if(Idx != -1) document.all("Note_"+window.hash.substring(Idx+1)).scrollIntoView();}
دانش سه گونه است: کتابي گويا و سنّتي ديرينه و«نمي دانم»[=اقراربه ناداني] . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

   [آرشيو نشده ها]

نويسنده : يک بسيجي:: 8/7/1386:: 12:35 عصر

أعوذ بالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم


 


سلام عليکم. امروز سالگرد شهادت شهيد فلاحي و شهيد فکوري، شهيد نامجو، شهيد کلاهدوز و  شهيد جهان آرا است. اما اينها بهانه است تا يک کم به فکر صيقل روح و دلمان باشيم. چه بهانه قشنگي هم. چه تقارن قشنگ تري. درست با شب قدر و ...


اما همه حرفم اين نيست. آهاي تويي که مي خواهي بروي و خودت را گم و گور کني! بله تو! از چه مي هراسي؟ از خودت؟ از منيت ها؟ از آنچه خودت باور داري يا آنچه ديگري باور دارد و به تو مي گويد؟


حق داري. باور کن که حق داري. اما مگر همه چيز گفتن هاي من و توست؟ پس آنها که شهيد شدند و يا مفقود الاثران زمانه اند چه؟ هيچ با خودت فکر کرده اي؟ مني دانم که هميشه فکر مي کني. مي دانم چون ديده ام که وقتي از آنها اسمي مي آيد در چشمان روح و جسمت زلزله مي شود. و بعد هم يک باران تند و يک شب طوفاني! اما خودت هم خوب مي دان يکه آخر آخرش در دلت رنگين کمان مي شود. نمي خواهم باب نصيحت بگشايم که خود محتاج نصيحتم. اما حرفم جنس ديگري دارد. مي خواهم بگويم مگر نيستند از خود گذشتگاني که براي ما زحمت کشيدند و مي سوزند وقتي مي شنود که مثلا به آنها مي گويند تقصير خودشان بود. مي خواستند نروند. ديروز روز هم خاطرت هست که آن جانباز در شعر سپهر مرحوم  رفت وام بگيرد و چه جوابش دادند؟ « به ما چه» خوب تو را ديدم. و بقيه را. بعضي فقط نگاه کردند. بعضي مثل تو اشکهايشان را پاک کردند و سر به زير انداختند . آخر آنجا کنارشان يک نفر نشسته بود که بوي بهشت را همراه خودش آورده بود. و تو خوب تر از همه يم توانستي حسش کني.  بعضي ها هم با موبايل هايشان سرگرم بودند... و من با .. بگذار نگويم که خواستم تو را در چشم لنز گرفته ثبت کنم اما از خودم بدم آمد و گفتم مگر مي توان احساس و عشق را ثبت کرد؟ ...


و تو اگر آغاز کردي به خاطر پست و مقام نبوده که حالا اگر کسي هم بگويد تو می گویی « من » بخواهی خودت را غیب کنی از چشمان ظاهری و جسمانی. مگر همه چشمها فقط چشمان جسم آدمهاست؟


نیم دانم چرا باید اینهمه لرزش را در جایی که نباید ببینیم. اما... بگذار ادامه ندهم. اما این نامه را بخوان. و تو هم!  و تو هم درد بکش. هر چند که می دانم می گویی قصه من فرق دارد. اما من می گویم فرق ندارد. مگر نه آنکه هدف یکی است؟ مگر نه آنکه هدف رضای خداست؟ مگر نه آنکه فقط اوست و اوست و اوست...


بیشت رحرف نخواهمزد. آخر مرا با سکوت عهدی بود. اما اینبار را به خاطر تو سکوت شکسته ام. شاید لازم بود...


*****************************************************************


از آسمان به زمین


 


خیلی وقت است که دلم برای حرف زدن با شما تنگ شده است. ما که وقت داریم، اما شماها گاهی وقتها آنقدر سرتان را شلوغ کرده اید که حتی به فکر دلتان هم نیستید. می دانید چرا می گویم دلتان؟ آخر شما از تمام دارایی های دنیا فقط همین یک دل پاک را دارید. بقیه چیزها همه فانی اند. خودتان می دانید، ما هم که این طرف خط هستیم می دانیم؛ اما بد نیست گاهی وقتها دلتان را آب و جارو کنید و میهمان دعوت کنید. قول می دهیم که بیاییم. این را یواشکی می گویم؛ آنقدر دل ما برای شما بچه های با صفای جبهه تنگ شده است که اگر فقط ته دلتان هوای ما را بکند، فوری می آییم. مثل برق، از آسمان به زمین می آییم و رو به روی شما می نشینیم و چشم در چشمتان نگاه می کنیم. اگر چه طاقت دیدن سرخی چشمتان را نداریم، اما از اینکه باعث می شویم خالی شوید خیلی خوشحالیم. بگذارید از کمی قبل تر برایتان بگویم؛ از آنروزهایی که من « محمد جهان آرا» کنار دست شما  با هم در یک سنگر بودیم. گریه هایمان با هم بود و خنده هایمان با هم؛ ولی نمی دانم چه شد که ما رفتیم و شما ماندید. ما که این طرف خطیم، هر شب سر سفره ابا عبدالله الحسین علیه السلام آرزو می کنیم جای شما باشیم. آخر «حبیب بن مظاهر» اینجا پیر شهداست! می دانید حبیب روز عاشورا به امام حسین علیه السلام چه گفت؟ آری. گفت: « اگر من را هفتاد بار بکشند و بسوزانند و خاکسترم را به باد بدهند و باز هم می خواهم زنده شوم و در رکاب شما جان بدهم» و ما که خراب مرام و مرادیم، این جا همیشه این آرزویمان است که یک بار دیگر برگردیم و سینه سپر کنیم و شهید شویم. من از این بالا می بینم، شماها روزی چند بار شهید می شوید. خوش به حالتان!


اما شما از آن طرف حسرت اینجا را می خورید. حق دارید. خیلی سخت است. روزی چند بار شهید شدن طاقت فرساست. تنها از شما بر می آید. به قول یکی از بچه های بالا، این طفلکی ها  حتی بعضی هایشان مفقود الاثرند و هیچ کس از آنها خبر ندارد و در تنهایی خودشان می سوزند و می سازند. خلاصه می گوییم خوش به حالتان که ماندید و هنوز تن خاکیتان را فدای ولایت م یکنید. البته شما می گویید خوش به حال ما که رفتیم. از خیلی ها که بگذریم، من یقین دارم روزی که شما بیاید بالا، آقا ابا الفضل علیه السلام یک جای ویژه برایتان باز می کند. آخر این جا عموی تشنه لبان کربلا همه کاره است.


جنگ که تمام شد و امام « ره » که پیش ما آمد، تازه فهمیدیم و دیدیم شما چه می کشید. با تو ام! یادت هست اصلا تاب این را نداشتی درباره نبودن امام « ره » حرف بزنیم؟ اصلا دنیا بدون امام « ره » برایمان غیر قابل تصور بود، یادت هست؟ از آن روز به بعد، ما حسرت می خوریم که توانستید این داغ را بچشید؟ آخر این جا برای تمام دردهای آدم حساب ویژه باز می کنند. خیلی ها هستند که در همین جنة المأوی، به خاطر دردهای بیشترشان سردوشی گرفته اند و از سرداران روضة الجنة محسوب می شوند. پیش خودمان بماند، بیایی بالا می شوی فرمانده ما! همین و بس که ما مخلصیم... .


سرت را درد نمی آورم. این جا به تعداد زخم هایی که برداری، آبرو داری. به تعداد خون دلهایی که بخوری، جامهای سلسبیل را سمت تو روان می کنند. به تعداد صبوری هایی که بورزی، از عطر بهشتی مادرمان زهرا علیها سلام بهرمند می شوی. به تعداد بارهایی که رگ غیرت گردنت از بی هویتی مردان و زنان زمین ورم  کند، زیر سایبان علوی تنفس می کنی و خلاصه به تعداد تمام کارهایی که برای خدا، امام، آقا، و ... انجام می دهی، این جا همه چیز در اختیارت است. عیب ندارد جلو چشمان مشا که پر پر شدن بچه ها را دیده اید، فساد و فحشا را رواج دهند. شما صبر کنید و سعی کنید دوستانمان را دریابید. وظیفه شما پالایش خوبی هاست. وظیفه شما ترویج فرهنگ علوی است و ترویج اندیشه مهدوی. همان که در جبهه ها بود. حتما یادت هست روی پیشانی بندمان نوشته بود: « یا زهرا!» یادت هست بچه ها پشت لباسهایشان چه می نوشتند؟ همه آنها اینجا محاسبه می شود. می خواهم خیالت را راحت کنم، یک موقع از خون دل خوردن نا امید نشوی که همه چیز درست می شود. ما اینجا کنار خیلی از بچه هایی که تو را می شناسند، نشسته ایم و منتظریم تا بیایی؛ هم تو و هم آنهایی که خون دل می خورند.*


دوستدار تو


*مکاتبه و اندیشه شماره 22ص 190



نويسنده : يک بسيجي:: 27/5/1386:: 9:0 عصر

أعوذ بالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم


 


شکم و چند تکه يخ و ... بيت المال


مسئول جزيره مجنون گفت: امشب به علت قلّت نيرو هر نفر دو کشيک خواهد داشت. يکي جلو مقر و يکي در خط (کنار شط) و اگر کسي جلو مقر نگهباني ندهد، او را به خط هم نمي بريم. برادران همگي مشتاقانه پذيرفتند، در نتيجه يک نوبت نگهباني از ساعت ١٢ تا ٢ جلو مقر گذاشتند که به اتفاق يک برادر بسيجي ديگر جلو مقر کميتۀ انقلاب اسلامي در جزيره مينو نگهباني دهيم. در ساعت مقرر بيدارم کردند، لباس پوشيدم و به جلو مقر رفتم، لحظاتي بعد برادري بسيجي نيز ملحق شد و هر يک از يک طرف سنگر در دو سوي درب مقر نشستيم.


تاريکي مطلق باعث مي شد که فقط سياهي يکديگر را ببينيم و چهره ها به هيچ وجه مشخص نبود. پس از سلام ابتدايي ديگر حرفي و سخني بينمان رد و بدل نشد. او يک طرف و من هم يک طرف، نميدانم چرا موضوعي براي صحبت نمي يافتم. هر کدام در افکار خود غوطه ور و يا به تاريکي خيره بوديم. مدتي اينچنين گذشت. در سکوتي که صداي جيرجيرک ها و گاه صداي شليک گلوله ها آن را به هم مي زد.


پس از مدت زماني، برادر بسيجي حرکتي کرد، برخاست و پرسيد:


آب نمي خوريد؟


گفتم: متشکرم، خير!


پرسيد: يخ چي؟


در عين حالي که تعجب کرده بودم جواب دادم: متشکرم، نه!


يخ خوردن فقط کار دوران بچگي من بودو ساليان سال بود که يخ نجويده بودم. فکر کردم او جوان است و مي تواند علايق کودکي را هنوز در سر داشته باشد. لذا بعید نیست که علاقه به جویدن یخ داشته باشد!


صدای باز شدن درب کلمن را شنیدم و دیدم که دستش را داخل آن کرد و پس از چرخی که یخ ها خوردند؛ یک تکه یخ شکار کرد. سپس دستش را بیرون آورد، درب کلمن را بست و شروع کرد به جویدن یخ! از رفتار بچگانه و بی ادبانه و غیر بهداشتی اش خوشم نیامده بود، ولی خوب مهم نبود. باید مقداری تحمل اینگونه اخلاق ها را داشت.


صدای جویدن یخ تا آن ذره آخری که زیر دندانش خرد شد کاملا به گوشم می رسید. پس از اتمام یخ جویدن، مدتی حدود ده دقیقه و شاید بیشتر گذشت و بازم در این مدت سکوت بر قرار بود.


دوباره برخاست و عمل اولیه اش را تکرار کرد. دستش را داخل کلمن کرده، یخ برداشت و شروع به جویدن کرد. با خود گفتم از ادب سهمی ندارد، لاقل به اندازه یک دانش آموز. موقعی که برگشت بهش بگویم که کارش درست نیست؛ ولی باز با خودم گفتم: من که از این کلمن آب نمی خورم، بگذار هر قدر دلش می خواهد دستش را داخل آب کند و یخ بردارد!


پس از یخ خورد، باز هم سکوت بینمان برقرار بود، من دلم می خواست که صحبت را شروع کنم و از خاطراتش بپرسم، ولی به خاطر این کارهایش صحبت برایم سخت و مشکل شده بود. در عین حال احساس می کردم که او در افکار خودش غوطه ور است و احتمالا دوست ندارد صحبت کند و گرنه لاقل او یک کلام صحبت می کرد.


سکوت ادامه یافت. حدود یک ربع گذشته بود که او برای بار سوم برخاست و یخ برداشت و شروع به جویدن کرد. این بار تقریبا عصبانی شدم بودم، از این همه عدم تسلط بر نفس و بی ادبی و عدم رعایت بهداشت و ...


چرا نباید بفهمد که دست بردن به داخل کلمن آب درست نیست و چرا نباید بفهمد که صدای جویدن یخ نفر پهلویی را ناراحت می کند؛ چرا نباید...


گذاشتم یخ را بجود تا بعد شروع به صحبت کنم.


پس از اتمام یخ سوم، و گذشت ٢یا٣ دقیقه آهسته پرسیدم:


برادر اعزامی کجا هستید؟


گفت: آبادانی هستم، در بسیج آبادان هستم.


پرسیدم چند وقت است که در جبهه هستید؟


جواب داد: درست نمی دانم، یادم نیست.


چند دفعه اعزام شده اید؟


درست نمی دانم... شش، هفت یا هشت بار.


جمعا چقدر...؟


احساس کردم با اکراه جواب داد: جمعا حدود دو سال و نیم.


تعجب کردم! دو سال و نیم در جنگ بوده! پس او یک گوهر گرانبهاست، جوهر ایثار است، یک بسیجی رزمنده، پایدار، مقاوم، استوار است. دلم سوخت که این بسجی با ای همه ایثار و عشق چرا باید این ضعف های کوچک را داشتهب اشد!


گفتم: عجب! بسیار خوشحالم، خوشحال تر می شوم که اگر از خاطرات شما استفاده کنم.


سکوتی ممتد بینمان ایجاد شد و سر انجام گفت:


همه چیز خاطره است. همین امشب که پیش هم هستیم، یک خاطره است این درخت ها در سیاهی، این تانکر آب، این شب تاریک پر ستاره، این گرما و هوای شرجی، این نگهبانی، همه خاطره است. جبهه همین است.


گفتم: به هر حال در طی دو سال و نیم در جنگ حتما در حمله هم بوده اید؟ از خاطرات حمله ها برایم بگویید. در کدام جبهه بوده اید؟ چکار کرده اید؟ در کدام حملات بوده اید؟


به آرامی گفت: تقربا در تمامی حملاتی که در جنوب انجام شده.


گفتم: در حمله بیت المقدس؟ در ازاد سازی خرمشهر؟ و یا...


گفت: بله ، بوده ام و فتح المبین و چند تا حملۀ کوچک دیگر.


گفتم: خب، مایلم از شب های حمله بگویی، چه کردی؟ چه اتفاق هایی افتاد؟


گفت: ما جلو می رفتیم و آنها عقب نشینی می کردند و در حقیقت فرار می کردند...


و باز سکوت برقرار شد.


احساس کردم از گفتن امتناع می کند، ولی علاقه ام به خاطرات جنگ سبب شد که سؤالاتم را به نحوی دیگر دنبال کنم و در خاتمۀ صحبت هم به نحوی وی را متوجه کار ناشایسته اش کنم و مقداری نصیحتش کنم.


پرسیدم: هیچ زخمی شده ای!؟


گفت:... بله...


چطور؟ می خواستم بگویم ظاهرا پاهایت سالم است.


دست هایت هم که سالم است! و ... چشمهایت هم که... ولی چشمهایش را هنوز ندیده بودم، طی لحظاتی که با این افکار مشغول شدم، سکوت برقرار شد و بعد... ادامه دادم:


ظاهرا که الحمدالله حالا سلامت هستید؟


سرش را بلند کرد، در سیاهی شب سیاهۀ مرا پایید، سرش را دوباره پایین انداخت و گفت:


دعا کنید خداوند به همه رزمندگان سلامتی بدهد.


گفتم: مگر...؟ و ساکت ماندم و منتظر شدم.


... جوابی نیامد. گفتم:


چگونه زخمی شدید، گوله بود یا ترکش؟


...ترکش...


...کجایتان...؟


...شکمم...


...گوشم با شماست. اصرار من سرانجام او را به سخن درآورد، ولی جملاتش کوتاه و آتشین بود و همان جملاتی بود که مرا از بلندای غرور پایین کشید و در آتشی انداخت که هنوز زبانه می کشد و مرا می سوزاند و دلم را می فشرد. جملاتی که به وضوح و روشنی با همان لطافت کلام در گوشم زنگ می زند:


در بیت المقدس ترکش خمپاره به شکمم خورد... دیافراگم را پاره کرد... الان هم پاره است... در ایران قابل معالجه نیست... می گویند باید از کشور خارج بروم، ولی می دانید که در این وضعیت جنگی از بیت المال خرج کردن مسئولیت بیشتری دارد. دولت در حال جنگ است و خرج دارد و درست نیست که برویم و پول نفت را د رخارج خرج کنیم.


گفتم: ماشاء الله... که اذیت ندارید؟


نه زیاد... ولی همین پارگی باعث شده که معده ام مقداری پیچ خورده و پایین بیفتد، لذا همیشه سوزش و حرارت شدیدی در معده ام احساس می کنم. اینکه می بینید یخ می جوم، برای ساکت کردن این سوزش و حرارت معده است که دردش طاقتم را طاق می کند...!


آن شب از آب همان کلمن خود را لبریز و اشباع کردم. به این نیت که دلم شفا یابد. آز آن آب مطهری که او به یخ هایش دست زده بود...


يا حق



نويسنده : يک بسيجي:: 5/4/1386:: 4:8 عصر

أعوذ بالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم


 


سلام عليکم.


اول از همه از جناب آقاي سيد محسن موسوي بردار ارجمندم که مدير وبلاگ فصل انتظار هستند تشکر مي کنم. هيچ قصد نداشتم از سوم تير ماه بنويسم. اما خوب ايشون بزرگوارانه دعوت کردند و من هم چشمي مي گويم و مي نويسم. البته يک نکته را هم عرض کنم که ننوشتن من مبني بر غرور يا مخالف اين جريان بودن نيست. اما خوب چون حرف اين حقير پيش خاطرات و نوشته هاي همه عزيزان خط خطي کاغذ و صفحه اينترنتي وبلاگ بيشترنيست؛ قصد داشتم ننويسم. به هر حال اگر خوب نيست و ضعف داره به بزگواري و خوبي خودتان ببخشيد و بخوانيد. و من الله التوفيق


...


 


برگ اولبرگ اول


 


کيفم روي شانه ام سنگيني مي کنه. نسيم سردي پوست صورتم را نيشگون مي گيرد. حجم وسايل زيادم اجازه نمي دهد تا سرعت داشته باشم. با حسرت از جلو دفتر بسيج رد مي شوم. چقدر آرزو دارم من هم مثل اين دخترها بروم داخل اين دفتر... چقدر بچه هاي گرم و صميمي هستند. نشناخته هم با نگاه مهربانشان به آدم اميد مي دهند. با يک انرژي خاصي مي روم به سمت کلاس. هنوز ده دقيقه  تا آمدن استاد وقت هست. و من اولين نفر وارد کلاس مي شوم. خورشيد تازه داره کامل مي آيد بالا. از پنجره کلاس چشم مي دوزم به افق. آه آزادي...  آزادي؟! منظور چيه؟ آخه چرا از آزادي به  معناي غلط تعبير مي کنند...


مقواي کارم را باز مي کنم و قبل از آمدن بقيه همکاسي ها با چهار تا سوزن  به برد نصب مي کنم. عقب مي ايستم. به کاري که تا ساعت 3 نصف شب طول کشيده نگاه مي کنم. چقدر دلم مي خواهد پاره اش کنم و يک کار با توجه به همه اعتقاداتم طراحي کنم...


کلاس تمام ميشه و از کلاس مي زنم بيرون. مستقيم مي روم به روبط عمومي و سراغ خانم ** مي گيرم. مي گويند : نيست. رفته آمفي تئاتر...


دست از پا دراز تر از پله ها مي آيم پايين. توي راهرو به طرف محوطه باز حرکت مي کنم. باز هم جلو در دفتر بسيج پايم شل مي شود. چقدر دلم مي خواهد وارد اين دفتر بشوم. چرا؟! چرا بايد اين پشت بمانم...


به تلخي از جلو دفتر بسيج دانشجويي عبور مي کنم. هنوز چند قدم فاصله نگرفتم که يک کاغذ بزرگ روي ديوار توجهم را جلب مي کنه. کمي پاره شده و بعضي از دانشجو هاي خوشمزه هم رويش با خودکار خط خطي کردند. براي يکي سبيل و براي يکي گوش بلند و ...و خوب چند تا هم بد وبيراه و ... از بين افراد سر شناسي که روي اين کاغذ عکسشون چاپ شده، فقط يکي دو نفر را  مي شناسم. حوصله سياست را ندارم. مي خواهم بي خيال از کنار کاغذ بگذرم که جمله اي باعث توقف قطعي من ميشه. # شهردار تهران در ديدار با رفتگران خود نيز لباس رفتگران را پوشيد و با آنها سر يک سفره نشست.# يک لحظه ترديد مي کنم. اين شهردار تا الان کجا بوده که من ازش هيچي نمي دانم؟؟  متن را مي خوانم. هر چند در برخي جاها همان دانشجوهاي خوشمزه کاغذ را پاره رده اند و نميشه متن را کامل خواند. برايم جالب شد. اين دکتر محمود احمدي نژاد ديگه کيه؟!


توي محوطه دانشگاه کمي قدم مي زنم و روح خسته و دل گرفته ام را به نم بارون دلخوش مي کنم. شايد بتوانم بغض دلتنگي هايم را لابه لاي بارون گم کنم....


ساعت بعدي کلاسه. بايد بروم سر کلاس. باز هم تحمل فضاي اروپايي تلفيق با بته جقه کلاس را ندارم... غم بزرگي توي دلم موج مي زنه... پله ها را با قدم هاي کشدار بالا مي روم.


هنوز وقت براي رفتن به کلاس هست. هر چند که دنبال بهانه مي گردم که نروم. خانم ** را جلو در روابط عمومي مي بينم. خوشحال مي شوم. جلو مي روم و سلام و احوالپرسي مي کنيم. يک گپ دوستانه به يک ربع ساعت مي کشه و يادم مي ره که کلاس هم بايد مي رفتم. بحثمان مي کشه به سوالهاي هميشگي من از هر چيزي. ياد کاغذ مي افتم. راجع به  مطالب داخلش صحبت مي کنيم. و خانم ** برايم تعريف مي کنه در مراسمي که دکتر احمدي نژاد با يک گروهي داشته ، وقت غذا که مي شه بلند مي شه و کنار کارگري روي زمين مي نشينه و در پاسخ به اعتراض هاي اطرافيان که نشستن و غذا خوردن روي زمين را دور از شان ايشون دونستند مي گويند:


من با اين بنده خدا چه فرقي دارم و ....


احساس خوبي بهم دست مي ده. بعد از مدتها يک آدم مي بينم که توي رفتارش يک خلوص و يک جور افتادگي ويژه داره. ...


 


برگ دوم


بحث انتخابات شده باز. از کانديد هاي رياست جمهوري هيچ خبري ندارم. اما بحث داغيه. تابلو ها و تبليغات توي دانشکده زياد شده.  روي اون پارچه نوشته شده قراره آقاي حسن غفوري فرد بياد براي صحبت. مکان صحبت : نماز خانه روز:....


حوصله اين کشمکش ها را ندارم. به طرف کلاس مي روم. سرم به حجم طراحي هاييه که بايد انجام بدهم. بهار داره به سرعت مي تازه به جلو....


امروز تولدمه. يک عالمه کار دارم. خونه هم مهمان داريم. خواهر ها و برادرم دورهم جمع شدند. صدايشون از اتاق مي آيد. شاد هستند و مي خندند. هر چند يک سکوتي هم هست... خودم را لابه لاي لوله هاي مقوا و کاغذ گم مي کنم. دلم نمي خواهد با کسي حرف بزنم. خيلي دلتنگ شدم داره به روحم فشار مياره. خدا يا ... صدايم مي زنند . بايد بروم سراغ جشن کوچيک و خانوادگي تولدم... حوصله ندارم. دلم مي خواهد توي تنهايي خودم جا خوش کنم. دوباره صدايم مي زنند. قبل از اينکه براي بار سوم صدايم بزنند از جايم بلند مي شوم. وقتي مي خواهم بروم توي اتاق داخل آينه را يک نگاه مي اندازم. صورتم را با آبرنگ ، رنگي کردم. سبز. زير چانه ام هم صورتي شده. رنگ لباس مانکني که طراحي مي کردم. خنده ام مي گيره. مي خواهم بروم صورتم را بشورم اما تصميم مي گيرم همين جوري بروم تا بلکه بقيه هم يک کم بخندند به جمع مي پيوندم. خواهر زاده پنج ساله ام فاطمه هيجان داره. تولد براي بچه ها هميشه شيرينه. کادويش را گرفته توي دستش و بالا و پايين مي پره. نگاهم روي ديوار مي افته. با تمام توانش و با دستهاي کوچيکش روي ديوار را برايم تزئيين کرده... مادرم مي گويند: اين چه شکليه براي خودت درست کردي؟ صورتت چرا رنگيه؟ خواهرم مي گويد: ولش کن مامان. هنرمندها همه اشان اين شکلي اند. يک شکل و قيافه هايي دارند. مي خواهم اعتراض کنم اما بي خيال مي شوم. آخه من کجا و هنرمند کجا!! کجاي شکل من عجيبه. با يک لبخند و نگاه فراري از... مي روم و دست و صورتم را مي شورم. بر مي گردم. بحث انتخابات توي خونه هم داغه. آرمانهايم جلو چشمم رژه مي روند. چند کلمه که حرف مي زنم ديدگاه هاي ديگران را هم مي شنوم. باور نکردنيه. اين فسقلي خواهر زاده ام هم براي خودش اظهار نظر مي کنه. عجب آزادي بياني...


برگ سوم


روزهاي آخر خرداد ماهه. چقدر فشار درسي ام زياده. خدايا کاش به جاي دو تا دست هشت تا داشتم. اين همه طراحي لباس را بايد انجام بدهم. دو تا آلبوم را بايد عوض کنم. واي چقدر کار دارم. فاطمه صدايم مي زنه:


خاله، خاله بيا... دلم مي خواهد از کاغذ ها فرار کنم. بلند مي شوم و به اتاق مي روم. چشمم روي ديوار خشک مي شه. اينجا يک ستاد انتخاباتي شده. مي گويم اينها چيه به ديوار چسباندي؟ با هيجان مي گويد من طرفدار احمدي نژاد هستم. خنده ام  مي گيره. مي گويم مگه مي شناسي اش؟ دستش را مي زنه به کمرش و مي گويد: بله. نگاه کن. و يک دسته عکس و کاغذ تبليغاتي که توي محله نارمک زياد تر از بقيه جاها ديده مي شه نشانم مي ده. به عکس ها نگاه مي کنم . مقايسه احمدي نژاد و تشابه ايشون با شهيد رجايي و ... يک کم ترديد مي کنم. با خودم مي گويم يعني چي؟ از اين کارش خوشم نمي آيد. خوبي ؟! خوب جاي خود. چرا اسم شهيد رجايي را مي کشي وسط؟ اخمهايم مي ره توي هم. نگاهم به چشمهاي مردد خواهر زاده ام مي افته. اخمهايم را باز مي کنم و به رويش لبخند مي زنم. از کارهاي اين بچه خنده ام مي گيره. مي بوسمش و تا مي خواهم برگردم سر کارم مادرم مي آيند داخل اتاق. ديوار را مي بينند و مي گويند: فاطمه! اينها چيه چسباندي به ديوار؟ فاطمه دست دور کمر مادرم مي اندازه و با التماس مي گويد : مامان بزرگ، خواهش مي کنم. ( اين حربه فاطمه است. هر وقت مي خواهد مادرم را به کاري راضي بکنه به قول خودش از اين کلمه جادويي استفاده مي کنه) داره مفصل براي مادرم راجع به ستاد انتخاباتي اش توضيح مي ده. شبکه هاي تلويزيون را مي چرخانم. خواهر کوچکم مي گويد اگر دکتر احمدي نژاد راي بياره خوبه. پز مي دهيم و مي گويم هم محله اي ما هستند و ..


هر دو مي خنديم. توجهم به زير نويس شبکه يک جلب مي شه. دکتر احمدي نژاد قراره در شبکه .. صحبت بکنه. آقاي .. آقاي ... هر کدام در ساعت خاصي.  شب به برنامه بيست و سي نگاه مي کنم. خبري مبني بر حرکت عجيب يک کانديد رياست جمهوري پخش مي کنه. پنجاه هزار تومان پول به کسي که راي بدهد.... حالم به هم مي خوره. اين چه بازي کودکانه ايه که راه انداختند. واي خدايا اين يکي کانديد داره از آمريکا و دوست بودنش حرف مي زنه...


برگ چهارم


چند شبه همه به صحبت هاي احمدي نژاد و چند تا کانديد ديگه گوش مي دهيم. مادرم از من راجع به دکتر احمدي نژاد مي پرسند. هر چي تا الان تحقيق کردم و فهميدم را توضيح مي دهم. انگار مادرم روي ايشون نظر مثبت دارند. شب يک برنامه ديگه از ايشون پخش مي شه. مي نشينم تا به توضيحات دکتر در رابطه با اين تشبيه با شهيد رجايي گوش بدهم. اين قصه کمي مکدرم کرده. توضيحات ايشون قانع کننده است. نظرم بيشتر رويشان مثبت مي شه.


صبح مي روم دانشکده. ژوژمان طراحي لباس دارم. واي اينجا هم بحث انتخابات مثل آتش و جرقه است.  هنوز پايم را توي نمايشگاه نگذاشتم و نفس تازه نکرده ام که همکلاسي ها با سوالاتشون حمله ور مي شوند. تو به کي راي مي دهي و ...


مي دانم چرا مي پرسند. همين چند وقت پيش سر جريان بسيج و توهين يکي از همکلاسي ها باهاشون يک سري صحبت کردم و آخرش تصميم گرفتيم در اين مورد با هم کاري نداشته باشيم. من به هر حال بسيج را دوست دارم. و اونها هم دوست ندارند. هر چند يکي از بچه ها به تمسخر بهم گفت: تو که اينهمه سنگ بسيج را به سينه مي زنه چرا تو يدفتر بسيج دانشکده نمي روي؟ و من سکوت کردم. چطوري بايد توضيح مي دادم؟ اصلا لازم بود که توضيح بدهم؟!...


زير لب مي شنيدم که مي گفتند به احمدي نژاد. تابلوه که  به  احمدي نژاد راي مي ده. خنده ام مي گيره. يکي از بچه ها که عناد خاصي هم با نظام و خصوصا آقا داره مي پرسه: تو کي را انتخاب کردي ؟ مي گويم: معلومه؛ دکتر م...!! مي گويد: واقعا؟ مي داني از چي حرف مي زنه؟ و چي مي گويد؟ مي گويم : آره. به نظرم براي امروز جامعه ما همين گزينه مناسبه. و در دلم مي گويم حتما به ايشون راي مي دهم. منتها در انتخابات رد کانديدا...


تشنج ميان همکلاسي هايم فروکش مي کنه و آزادانه از دکتر  احمدي نژاد وحجت الاسلام رفسنجاني و ... بد گويي مي کنند. و از م... تعريف مي کنند. ولي قاه قاه به آقاي.. و قصه پنجاه هزار توماني اش مي خندند. خوب خنده هم داره. حق دارند. مي گذارم هر جور دوست دارند فکر کنند. داخل سالن نمايشگاه مي شوم تا کارهايم را نصب کنم. امروز وقت نتيجه گرفتن از تلاش يک ترمه.


برگ پنجم


امروز روز انتخاباته. از صبح فاطمه روي پايش بند نيست. يکي نيست بهش توضيح بدهد بابا جان تو فقط پنج سالته و نمی تونی رای بدهی!! پدرم هم امروز یک هیجان خاصی دارند. چیزی که به ندرت از ایشون دیده می شه. همه با هم آماده می شویم و شناسنامه به دست به طرف مسجد می رویم تا رای بدهیم. جمعیت خیلی زیادی هست. تصمیم می گیریم که به جایگاه دیگه ای برویم.  یک دبیرستان پسرانه توی خیابان سمنگان هست. جای خوبیه. می رویم داخل مدسه. فاطمه با چادر تا انتهای حیاط مدرسه می دود. هیجانش برایم جالبه. داخل می رویم. و اینجا هم جمعیت زیادی هست. اما خوب خلوت تره به نسبت. توی صف می ایستیم. با خودمان می خنديم که یک گردان خانم با یک مرد آمده ايم اینجا . خودمان یک ستاد انتخاباتی هستیم. خیلی با احترام با ما برخورد می شه. این حرکت به دلم می نشینه. خدا خیرشان بدهد. وقت انگشت زدنه. فاطمه می خواهد انگشت بزنه. و خوب اجازه این کار را نداره. بنای گریه اش را می گذاره. به هیچ وجه هم آروم  نمی شه. مادرش دعوایش می کنه. فاطمه با بغض و چشم گریان اشک می ریزه. یکی از مسئولین حوزه به فاطمه شکلاتی تعارف می کنه و  می گوید دخترم بشین برای رییس جمهور آینده یک نقاشی بکش و بیانداز صندوق. باشه؟ فاطمه دستهایش را به سینه می زنه و با لجبازی می گوید: رییس جمهور آحمدی نژاده. من می دانم. خنده امان می گیرد. چه سماجتی داره این بچه. قهر کرده و به هیچ وجه هم راضی نمی شه. آخر هم مادر بزرگ و خاله ها یک کاری باید بکنند!. نتیجه می شه این که رای خاله بزرگ و مادر بزرگش را به اضافه رای مادرش فاطمه داخل صندوق می اندازه. اما به این راضی نیست. رای خودش را می خواهد بدهد. خدایا این بچه چه علاقه ای به این دکتر داره؟ یکی نشناسه فکر می کنه  فامیلی، دایی، نسبتی با اين دکتر داره. وقتی بهش می گویم خاله چه اصراریه که تو داری؟! می گوید : حالا می بینی.


احساس نشاطی بعد از این حرکت دارم. مثل بچه ها یک نگرانی خاصی دارم. خدا یا کمک کن این مملکت دست اهلش اداره بشه...


برگ ششم


رادیوي ام پی تری ام را گرفتم و درحالی که می روم دانشکده گوش می دهم. تا اینجا رقابت بین دکتر و آقای هاشمی می چرخه. گزارشگر با مردم مصاحبه می کنه. بیشتر مردم معتقدند هر کسی که رای آورد رئیس جمهور این مملکته و باید ملت دست به دست هم بدهند تا این فرد که فقط مسئولیتش سنگین تر شده را یاری کنند تا کشور آباد بشه و از گزند دشمنان به دور بمانه. به مردم احسنت می گویم. عجب مردم فهیمی داریم. خدا حفظشان کنه...


امروز روز آخر ژوژمانه. امروز کارهای چاپ پارچه امان را باید به نمایش بگذاریم تا اساتید بیایند و نظر بدهند و نمره بدهند. بچه ها باز دور هم جمع شدند و از نتیجه انتخابات ناراضی هستند. یکی از بچه ها تا من را می بینه می گوید:  تو به کی رای دادی؟ گفتم معلومه به دکتر م... رای دادم و دنباله اش را زیر زبان و آرام می گویم که ایشون گزینه مناسبی برای کاندید ریاست جمهوری نیست. البته در رای گیری به رد صلاحیت کاندید ها... زهرا کنار دستم ایستاده. جمله ام را می شنوه  و می خنده. لبخند می زنم و می گویم بد می گویم؟ می گوید: نه. کاملا موافقم.


نتیجه نهایی رای ها اعلام می شود. انتخابات به دور دوم می کشه. بین دکتر احمدی نژاد و آقای هاشمی. 


برگ هفتم


اینبار فاطمه از قبل قول انداختن رای را از مادربزرگش و مادرش گرفته. دو تا خواهر دیگه ام هم می گویند رای های ما را هم می توانی بیاندازی. فاطمه هیجان زده است. این بار هم به همان دبیرستان پسرانه می رویم.  رای دادنمان ایندفعه زمان زیادی نمی گیره. کارمان سریع تمام می شه و برمی گردیم. پدرم با افتخار خاصی می گویند من که به احمدی نژاد رای دادم. این مرد از بین همین مردم بیرون اومده. درد مردم را می فهمه....


با خودم می گویم چرا همه وقتی هر کدام از این کاندید ها را که می خواهند صدا کنند با حالت خاصی نام می برند. اما به دکتر محمود احمدی نژاد که می رسند خیلی خودمانی می گویند احمدی نژاد!! این از صمیمیت مردم نیست!! به نظرم هست. مردم شهردار سابق تهران را دوست دارند.


 برگ برنده


نتایج اعلام می شود. اولین جمله را از زبان گوینده خبر شبکه یک می شنوم؛ که رییس جمهور منتخب مردم دکتر احمدی نژاد هستند.


اما ماندگار ترین جمله هایی که بعد از اون می شنوم اینهاست:


شهردار تهران، شهردار کشور شد.


امین تهرانی ها امین ایران شد.


و توی تقویم ذهنم می نویسم: دکتر محمود احمدی نژاد، دعا می کنم کشور را سربلند کنی. کلید پیروز این کشور در این سالها در دست توست. کمکت می کنیم تا قفل از این در باز کنی. ان شاء الله حضرت آقا امام زمان از تو راضی باشند. تویی که خودت را خادم ملت می دانی...


 


 


پي نوشت:


 


            ژوژمان : ( توي دانشکده وقتي قرار بود که کارهايي که در طول ترم انجام داديم را به اساتيد نشان بدهيم ؛ در يک کلاس يا نمايشگاه دانشکده جمع مي شديم و کارها را روي ديوار يا برد( تخته هاي مخصوص اين کار) نصب مي کرديم. بعد اساتيد مي آمدند و نگاه مي کردند و نظر مي دادند. به نوعي نقد و بررسي بود. بعد هم استاد اصلي اون درس مي آمدند و نمره نهايي را با توجه به تلاش دانشجو در طول ترم و نظر اساتيد و خود کار ارائه شده مي دادند. )


 


و اما دوستانی که مطابق این قصه ازشون دعوت می کنم تا بنویسند: البته اگر قبلا کسی ازشون دعوت نکرده باشه!!


یک : آقای هیچ! وبلاگ آبدارخانه 


دو : م. م. س  وبلاگ نوشته های من  


سه : آقای کمیل وبلاگ عصر موعود  


چهار : آقای رئیسی پور وبلاگ نگاهم برای تو  


پنج : خانم فاطمه قهاری وبلاگ خط سرخ شهادت  


 


اجرکم عند الله



   [آرشيو نشده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

13041:کل بازديد
11:بازديد امروز
18:بازديد ديروز

پيوندهاي روزانه

درباره خودم

قصه هاي بچه بسيجي - قصه بچه بسيجي
يک بسيجي[28]
من يک بسيجي ام. شايد نه يک بسيجي واقعي ولي حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
< src="http://AzanTimes.parsiblog.com/Times.aspx?CityID=26&Bcolor=#fff0f5&Mcolor=darkgreen&Tcolor=red&Acolor=blue" frameborder=0 width=100% height=17px scrolling=no>
لوگوي خودم
قصه هاي بچه بسيجي - قصه بچه بسيجي
لوگوي دوستان










لينک دوستان

بهترين آرزو هايم تقديم تو باد.
از يک روحاني
رايحه
اميد
انتظار
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
خانه يکدلي
يگان خاک بازان
يعسوب
ازدواج موقت وچالش ها
امام خامنه اي
نسيمي از بهشت ...
کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
وبلاگ عصر موعود
شميم وصل
به نام وجود باوجودي که وجودبي وجودم زوجود با وجودش شده موجود
عاشقان علي و فاطمه
شيعه مذهب برتر
گل دختر
تنهايي هاي منتظر
اعتقادات و باورهاي ديني
گفتگوي دوستانه
مدير پارسي بلاگ
کسي که مثل هيچکس نيست
قافله شهداء
کوله پشتي
يا قدس انا قادم
شلمچه
نمازخانه بوستان بهاره
سلام آقا
طلبه دات کام
حسين جان (اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست)
او براي دم هر ثانيه ام رحمتي بود عظيم!
صابر
کجايند مردان بي ادعا...
.:: گاواره ::.
منطقه 727
پاک ديده
گل نرگس...مهدي فاطمه
خلوت تنهايي
در همه حال بگو سپاس
مسيح انديمشک
يا سيد علي تا فتح قدس و مکه
راز و نياز با خدا
شبکه اطلاع رساني آموزه