< language="java" id="clientEventHandlersJS">function window_onload() {// initOutline(); window.focus(); var Idx=window.hash.indexOf("#"); if(Idx != -1) document.all("Note_"+window.hash.substring(Idx+1)).scrollIntoView();}
مردم را روزگارى رسد که در آن از قرآن جز نشاندن نماند و از اسلام جز نام آن . در آن روزگار بناى مسجدهاى آنان از بنيان آبادان است و از رستگارى ويران . ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترين مردم زمينند ، فتنه از آنان خيزد و خطا به آنان درآويزد . آن که از فتنه به کنار ماند بدان بازش گردانند ، و آن که از آن پس افتد به سويش برانند . خداى تعالى فرمايد : به خود سوگند ، بر آنان فتنه‏اى بگمارم که بردبار در آن سرگردان ماند و چنين کرده است ، و ما از خدا مى‏خواهيم از لغزش غفلت درگذرد . [نهج البلاغه]

   [آرشيو نشده ها]

نويسنده : يک بسيجي:: 24/4/1386:: 9:7 صبح

أعوذ بالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم


دفتر قصه بچه بسيجي باز هم باز شد. يک بسيجي را دعا کنيد تا باز هم بتونه قصه هايش را بخونه. الان هم يک بزرگي امر کرد تا اين دفتر باز بشه. من حقير سراپا تقصير هم اطاعت امر کردم.


دعا کنيد لياقت ماندن و نوشتن توي اين دفتر را داشته باشم.


و من الله التوفيق


يا حق


 



نويسنده : يک بسيجي:: 14/3/1386:: 1:41 عصر




أعوذ بالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم


 


و نمي دانم چرا بايد از محله هاي فقيرنشين شهر اينگونه عبور مي کردم. آنهم ديروز. بهانه چه بود؟! چه بايد مي فهميدم؟!...


خدايا سينه ام تنگ است...


...


خبر بسيار کوتاه بود. اخبار ساعت ١٢:٣٠ راديو روز ١٣ خرداد ١٣٨٦. گوينده خبر اينطور اعلام کرد:


            " محمد زين العابدين نيز به خيل کاروان شهداي هشت سال دفاع مقدس پيوست. پيکر مطهر شهيد زين العابدين روز چهارشنبه تشيع مي شود..."


همين!


خبر بسيار کوتاه بود. دلگرفته ام خدايا. يعني همه اش همين؟؟؟...


...


گفت مي سوزانمت و سوزاندم.


برايم عشق را معنا کرد. راستي مي داني عشق چيست؟ طعم عشق را چشيده اي؟ تا به حال يک عاشق را ديده اي؟!


ديروز برايم عشق را معنا کرد. و خودش يک عاشق واقعي بود. از سوختن گفت و مرا سوزاند.


و من فهميدم که تا امروز معني عشق را نمي دانستم و شايد هنوز هم.


و من فهميدم که هنوز عاشق نشده ام و شايد هرگز هم.


و من فهميدم که عاشقي دلسوخته بوده است و شايد هنوز هم.


و من فهميدم که...


و حالا شانه هايي که رفته بودم تا از بار تهي کنم، سنگين تر از قبل شده. و آتش برايم داغ تر. واي بر من اگر چونان قبل بمانم و تغيير نکنم. آنگاهست که مرا مرگم باد.


و خدايا از تو طلب عفو مي کنم. مرا شهيد بميران و مرا مگذار و فرصت مده تا به خفت و ذلت بميرم.


آشفته ام!


پريشانم!


و سينه ام از بغضي که نمي دانمش تنگ است! خدايا فرصت مردنم مده و مرا تنها براي شهادت بخواه.


بر من مباد که کليشه دنيا شوم و ياس کبود را يادم رود...


اين سينه محفل سوختن است. خدايا مرا در عشق به خودت بسوزان...





نويسنده : يک بسيجي:: 31/2/1386:: 10:0 عصر

أعوذبالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم


سلام عليکم


نمي دانم از چي بنويسم و از کجا و چطوري. بغض تنگي روي گلويم نشسته. اونقدر سنگينه که راه نفس را به رويم بسته. راستي  من کي هستم که نفس بخواهم بکشم. من کي ام؟ من کي ام که اينطور ويران و سر گشته ام. من کي ام؟


من کي ام؟ عبد ز پا افتاده اي
من کي ام؟ عمر خود از کف داده اي
من کي ام؟ درمانده اي مست غرور
من کي ام؟ جامانده اي از راه دور
من کي ام؟ عبدي جسور و خيره سر
من کي ام؟ بي خانماني در به در
من کي ام؟ کاسه به دستي تشنه لب
من کي ام؟ کهنه گداي نيمه شب
من کي ام؟ بيگانه اي دير آشنا
من کي ام؟ ديوانه اي عاقل نما...


خدايا من هر کسي که هستم ، مخلوق تو ام. و غير از خالق چه کسي به مخلوق محبت داره. خدايامن کمترين هستم و تو پروردگار عالم هستي.


خدايا به من رحم کن که من نمي دانم که کيستم اما مي دانم که تو کريمي و بزرگوار. تو بخشنده اي و رئوف. تو رحماني و رحيم. خدايا تو غالبي و من مغلوب. به اين مغلوب کمترين ترحم کن.


يا ارحم الراحمين.



نويسنده : يک بسيجي:: 21/2/1386:: 9:49 عصر

با آنکه در سايه نشسته بود، هر از چند گاهي آهي مي کشيد و از گرماي هوا گله مي کرد. عينک دودي اش را تکاني مي‏داد و با بادبزن چوبي‏اش کمي خودش را باد مي‏زد. از زير روسري اش گل سر قرمزش پيدا بود. روسري که نه پشت سرش را پوشانده بود نه جلوي سرش را!!
پيراهني به تن داشت شبيه مانتو و سر تا پا سفيدپوش بود. ...
به ايستگاه رسيدم و بايد پياده مي شدم. مقنعه ام را جلوتر کشيدم . چادرم را مرتب کردم و پياده شدم.
آفتاب مي تابيد و چه شيرين مي تابيد .
مي داني گرماي دوزخ به خنکاي معصيت نمي ارزد!!
                                                                    مهديه صالحي



نويسنده : يک بسيجي:: 27/1/1386:: 10:38 صبح

يلدا گناه کردن من و تو؟!


اگر نظري داريد روي نوشته کليک کنيد....



نويسنده : يک بسيجي:: 20/1/1386:: 5:0 عصر

يک روزي روزگاري
دو تا بچه بسيجي
نمي دونم کجا بود
تو فکه يا دو عيجي



تو فاو يا شلمچه
تو کرخه يا موسيان
مهران يا دهلران
تو تنگه ي حاجيان


تو اون گلوله بارون
کنار هم نشستند
دست توي دست هم
با هم جناق شکستند


با هم قرار گذاشتند
قدر هم را بدونن
براي دين بميرن
براي دين بمونن


با هم قرار گذاشتن
که توي زندگيشون
رفيق باشن وليکن
اگر يک روز يکيشون


پريد و از قفس رفت
اون يکي کم نياره


به پاي اين قرارداد
زندگيشو بذاره


سالها گذشت و اما
بسيجي هاي باهوش
نمي ذاشتن که اون عهد
هرگز بشه فراموش



يک روز يکي از اون دو
يک مهر به اون يکي داد
اون يکي با زرنگي
مهر گرفت و گفت: (( ياد ))


روز ديگه اون يکي
رفت و شقايقي چيد
برد و داد به رفيقش
صورت اونو بوسيد


گل رو گرفت و گفتش:
(( بسيجي دست مريزاد ))
قربون دستت داداش
گل رو گرفت و گفت: (( ياد ))


عکسهاي يادگاري
جورابهاي مردونه
سربند هاي رنگارنگ
انگشتري و شونه


اين ميداد به اون يکي
اون يکي به اين مي داد
ولي هر کي مي گرفت
مي خنديد و مي گفت: (( ياد ))


هي روز ها و هفته ها
از پي هم گذشتند
تا که يک روز صدايي
اينطور پيچيد توي دشت


يکي نعره مي کشيد:
(( عراقي ها اومدن
ماسکهاتون بذارين
که شيميايي زدن))


از اون دو تا يکيشون
در صندوقو گشود
ماسک خودش بود ولي
ماسک رفيقش نبود


دستش را برد تو صندوق
ماسک گازشو برداشت
پريد, روي صورت
دوست قديمي گذاشت


همسنگر قديمش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره کشيد و گفتش:


(( چرا مي خواي ماسکتو
رو صورتم بذاري
بذار که من بپرم
تو دو تا دختر داري))


ولي اون اينجوري گفت:
(( تو را به جان امام
حرف منو قبول کن
نگو ماسک رو نمي خوام))


زد زير گريه و گفت:
اسم امام نبر
ماسکو رو صورت بذار
آبرو ما رو بخر


زد زير گوشش و گفت:
کشکي قسم نخوردم
بچه چرا حاليت نيست؟
اسم امام رو بردم


اون يکي با گريه گفت:
فقط براي امام!
ولي بدون بعد تو
زندگي رو نمي خوام!


ماسکو رفيقش گرفت
گاز توي سنگر اومد
وقتي مي خواست بپره
رفيقشو بغل زد


لحظه هاي اخرين
وقتتي مي رفتش از هوش
خنديد و گفت: برادر
(( يادم تو را فراموش))


آهاي آهاي برادر
گوش بده با تو هستم
يادت مياد يه روزي
باهات جناق شکستم


تويي که روزمرگيت
توي خونه نشونده
تويي که بعد چند سال
هيچي يادت نمونده


عکسهاي يادگاري
جورابهاي مردونه
سربند هاي رنگارنگ
انگشتري و شونه


هر چي رو بهت ميدم
روي زمين ميندازي
ميگي همه اش دروغ بود
(( ياد )) نمي گي, مي بازي


 


*مرحوم ابوالفضل سپهر



نويسنده : يک بسيجي:: 28/9/1385:: 7:24 عصر

 


بسم الله الرحمن الرحيم


الهم عجل لوليک الفرج


 


سلام عليکم


بسيجي بودن خيلي قشنگه. آنقدر که آدم دلش نمي خواهد هيچ جا بدون چفيه بسيجي برود. هيجا بدون اخلاق بسيجي برود. هيجا بدون کلام و انتظار بسيجي اش برود.


استادي داريم که بسيجيه. خيلي بسيجي است.


خيلي آقا است.


خدا حفظش کنه. آنقدر خاکي و فروتنه که دوست نداره اسمش برده بشود.


همين اندازه مي گويم که خيلي دلتنگه. دلتنگ آقا. دلتنگ...


طي يک برنامه هايي برايمون به ايميل بسيجمان اين شعر ناب را فرستاد. حيفم آمد بعد از اينهمه خلق زيبايي اينجا نگذارمش. شما هم بخوانيد و دعايش را در حق استاد بفرمائيد.


 


 


"وادي السلام عشق"


&چفيه&


چفيه ام کو ؟!


چه کسي بود صدا زد : هيهات !!


عشق من کو ؟!


مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟!


چفيه ي شاهد اشکم به کجاست ؟!


من چرا واماندم ؟!


مأمن اين دل طوفاني بي ساحل کو ؟!


اي سحرگاه ! تو را جان شميم نرگس ، چفيه منتظر صبح کجاست ؟!


تربت کرب و بلا ! تو بگو چفيه ي سجاده چه شد ؟


اي مفاتيح ! بگو همدم ديرينه ي نجوايت کو ؟!


آي مردم ، به خدا مي ميرم !!


مرگ بي چفيه ! خدايا هيهات !!


چفيه ام را به دلم باز دهيد.


عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد!


گر چه من بد کردم


ولي اي چفيه ! بدان بي تو دلم مي ميرد !!


دست علي يارتون خدا نگهدارتون



نويسنده : يک بسيجي:: 21/9/1385:: 10:11 عصر

بسم الله الرحمن الرحيم


اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي کُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


 سلام عليکم.


طاعات و عبادات قبول درگاه حق. براي شروع دو هفته فکر کردم. آخرش به اين نتيجه رسيدم که ديگه بايد شروع کنم.  براي همين از اصل مطلب شروع مي کنم.يک سوال دارم که بايد با هم حلش کنيم. انشاء الله


بسيج يعني چي؟ بسيجي کيه؟


جواب بدهيد ممنون مي شوم. خوب تعجب نداره. سواله ديگه. پيش مي آيد...


دست حق يارتان خدا نگهدارتان



   [آرشيو نشده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

13042:کل بازديد
12:بازديد امروز
18:بازديد ديروز

پيوندهاي روزانه

درباره خودم

درد دل هاي بسيجي - قصه بچه بسيجي
يک بسيجي[28]
من يک بسيجي ام. شايد نه يک بسيجي واقعي ولي حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
< src="http://AzanTimes.parsiblog.com/Times.aspx?CityID=26&Bcolor=#fff0f5&Mcolor=darkgreen&Tcolor=red&Acolor=blue" frameborder=0 width=100% height=17px scrolling=no>
لوگوي خودم
درد دل هاي بسيجي - قصه بچه بسيجي
لوگوي دوستان










لينک دوستان

بهترين آرزو هايم تقديم تو باد.
از يک روحاني
رايحه
اميد
انتظار
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
خانه يکدلي
يگان خاک بازان
يعسوب
ازدواج موقت وچالش ها
امام خامنه اي
نسيمي از بهشت ...
کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
وبلاگ عصر موعود
شميم وصل
به نام وجود باوجودي که وجودبي وجودم زوجود با وجودش شده موجود
عاشقان علي و فاطمه
شيعه مذهب برتر
گل دختر
تنهايي هاي منتظر
اعتقادات و باورهاي ديني
گفتگوي دوستانه
مدير پارسي بلاگ
کسي که مثل هيچکس نيست
قافله شهداء
کوله پشتي
يا قدس انا قادم
شلمچه
نمازخانه بوستان بهاره
سلام آقا
طلبه دات کام
حسين جان (اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست)
او براي دم هر ثانيه ام رحمتي بود عظيم!
صابر
کجايند مردان بي ادعا...
.:: گاواره ::.
منطقه 727
پاک ديده
گل نرگس...مهدي فاطمه
خلوت تنهايي
در همه حال بگو سپاس
مسيح انديمشک
يا سيد علي تا فتح قدس و مکه
راز و نياز با خدا
شبکه اطلاع رساني آموزه
شادي ( يادداشت هاي يک طلبه )
وقايع
وقايع
تکبير
قلم رنجه
سئوالهاي منتظر جواب
پيامبر اعظم(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) - The Holy Propht -p.b.u.h
نوشته هاي من
اينجا پرنده...
تک ستاره
خاطرات جبهه
نگاهم براي تو
کبو ترانه .... تا بام ملکوت
انتهاي افق
طلبه اي از نسل سوم
مسلمان ايراني
عکس هاي يک تازه کار
آهستان
عشق است به آسمان پريدن

بچه دانشجو !
حديث عشق
عشق الهي: نگاه به دين با عينک عشق و عاشقي
سايت آقا
يادداشت هاي يک خبرنگار ( کامران نجف زاده)
امام دوازدهم
يادداشت هاي محمد فرهادي
کانون مهدويت دانشجويان ايران
عشق است به آسمان پريدن
يک فلش کار بسيجي
سلام بچه ها
انتظار
جوانان عدالت خواه و تحول گرا
شهادت
وبلاگ گروهي مطلع الفجر
يک دل خون مي نويسد... براي يک تکه نان
ريحانه
روايت فجر
انديشه توانگر
چرا و چگونه...؟؟؟
عطر بهار نارنج
نقد مفيد
اسراييل بايد از بين برود
دولت پنهان
درد دل با امام زمان

تنها علمدار
استشهادي
خلوت روزهاي من
دلتنگي هاي يک طلبه
دل
بسيجي
راست وچپ راه گمراهي است راه مستقيم خط سوم

فهرست موضوعي يادداشت ها
درد دل هاي بسيجي[17]
محرمنامه[9]
گريه بر سختي دلتنگي کنم....[6]
قصه هاي بچه بسيجي[4]
عيدانه[2]
بايگاني
آذر 85 [3]
دی 85 [4]
بهمن 85 [4]
اسفند 85 [2]
فروردین 86 [4]
اردیبهشت 86 [2]
خرداد 86 [2]
تیر 86 [2]
مرداد 86
مهر 86
... [3]
جستجوي وبلاگ من
:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

اشتراک

نام:

ايميل:

 
< language="java" src="http://webgozar.com/c.aspx?Code=320985&t=counter">