language="java" id="clientEventHandlersJS">function window_onload() {// initOutline(); window.focus(); var Idx=window.hash.indexOf("#"); if(Idx != -1) document.all("Note_"+window.hash.substring(Idx+1)).scrollIntoView();}>
أعوذ بالله من نفسي
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليکم.
اول از همه از جناب آقاي سيد محسن موسوي بردار ارجمندم که مدير وبلاگ فصل انتظار هستند تشکر مي کنم. هيچ قصد نداشتم از سوم تير ماه بنويسم. اما خوب ايشون بزرگوارانه دعوت کردند و من هم چشمي مي گويم و مي نويسم. البته يک نکته را هم عرض کنم که ننوشتن من مبني بر غرور يا مخالف اين جريان بودن نيست. اما خوب چون حرف اين حقير پيش خاطرات و نوشته هاي همه عزيزان خط خطي کاغذ و صفحه اينترنتي وبلاگ بيشترنيست؛ قصد داشتم ننويسم. به هر حال اگر خوب نيست و ضعف داره به بزگواري و خوبي خودتان ببخشيد و بخوانيد. و من الله التوفيق
...
برگ اول
کيفم روي شانه ام سنگيني مي کنه. نسيم سردي پوست صورتم را نيشگون مي گيرد. حجم وسايل زيادم اجازه نمي دهد تا سرعت داشته باشم. با حسرت از جلو دفتر بسيج رد مي شوم. چقدر آرزو دارم من هم مثل اين دخترها بروم داخل اين دفتر... چقدر بچه هاي گرم و صميمي هستند. نشناخته هم با نگاه مهربانشان به آدم اميد مي دهند. با يک انرژي خاصي مي روم به سمت کلاس. هنوز ده دقيقه تا آمدن استاد وقت هست. و من اولين نفر وارد کلاس مي شوم. خورشيد تازه داره کامل مي آيد بالا. از پنجره کلاس چشم مي دوزم به افق. آه آزادي... آزادي؟! منظور چيه؟ آخه چرا از آزادي به معناي غلط تعبير مي کنند...
مقواي کارم را باز مي کنم و قبل از آمدن بقيه همکاسي ها با چهار تا سوزن به برد نصب مي کنم. عقب مي ايستم. به کاري که تا ساعت 3 نصف شب طول کشيده نگاه مي کنم. چقدر دلم مي خواهد پاره اش کنم و يک کار با توجه به همه اعتقاداتم طراحي کنم...
کلاس تمام ميشه و از کلاس مي زنم بيرون. مستقيم مي روم به روبط عمومي و سراغ خانم ** مي گيرم. مي گويند : نيست. رفته آمفي تئاتر...
دست از پا دراز تر از پله ها مي آيم پايين. توي راهرو به طرف محوطه باز حرکت مي کنم. باز هم جلو در دفتر بسيج پايم شل مي شود. چقدر دلم مي خواهد وارد اين دفتر بشوم. چرا؟! چرا بايد اين پشت بمانم...
به تلخي از جلو دفتر بسيج دانشجويي عبور مي کنم. هنوز چند قدم فاصله نگرفتم که يک کاغذ بزرگ روي ديوار توجهم را جلب مي کنه. کمي پاره شده و بعضي از دانشجو هاي خوشمزه هم رويش با خودکار خط خطي کردند. براي يکي سبيل و براي يکي گوش بلند و ...و خوب چند تا هم بد وبيراه و ... از بين افراد سر شناسي که روي اين کاغذ عکسشون چاپ شده، فقط يکي دو نفر را مي شناسم. حوصله سياست را ندارم. مي خواهم بي خيال از کنار کاغذ بگذرم که جمله اي باعث توقف قطعي من ميشه. # شهردار تهران در ديدار با رفتگران خود نيز لباس رفتگران را پوشيد و با آنها سر يک سفره نشست.# يک لحظه ترديد مي کنم. اين شهردار تا الان کجا بوده که من ازش هيچي نمي دانم؟؟ متن را مي خوانم. هر چند در برخي جاها همان دانشجوهاي خوشمزه کاغذ را پاره رده اند و نميشه متن را کامل خواند. برايم جالب شد. اين دکتر محمود احمدي نژاد ديگه کيه؟!
توي محوطه دانشگاه کمي قدم مي زنم و روح خسته و دل گرفته ام را به نم بارون دلخوش مي کنم. شايد بتوانم بغض دلتنگي هايم را لابه لاي بارون گم کنم....
ساعت بعدي کلاسه. بايد بروم سر کلاس. باز هم تحمل فضاي اروپايي تلفيق با بته جقه کلاس را ندارم... غم بزرگي توي دلم موج مي زنه... پله ها را با قدم هاي کشدار بالا مي روم.
هنوز وقت براي رفتن به کلاس هست. هر چند که دنبال بهانه مي گردم که نروم. خانم ** را جلو در روابط عمومي مي بينم. خوشحال مي شوم. جلو مي روم و سلام و احوالپرسي مي کنيم. يک گپ دوستانه به يک ربع ساعت مي کشه و يادم مي ره که کلاس هم بايد مي رفتم. بحثمان مي کشه به سوالهاي هميشگي من از هر چيزي. ياد کاغذ مي افتم. راجع به مطالب داخلش صحبت مي کنيم. و خانم ** برايم تعريف مي کنه در مراسمي که دکتر احمدي نژاد با يک گروهي داشته ، وقت غذا که مي شه بلند مي شه و کنار کارگري روي زمين مي نشينه و در پاسخ به اعتراض هاي اطرافيان که نشستن و غذا خوردن روي زمين را دور از شان ايشون دونستند مي گويند:
من با اين بنده خدا چه فرقي دارم و ....
احساس خوبي بهم دست مي ده. بعد از مدتها يک آدم مي بينم که توي رفتارش يک خلوص و يک جور افتادگي ويژه داره. ...
برگ دوم
بحث انتخابات شده باز. از کانديد هاي رياست جمهوري هيچ خبري ندارم. اما بحث داغيه. تابلو ها و تبليغات توي دانشکده زياد شده. روي اون پارچه نوشته شده قراره آقاي حسن غفوري فرد بياد براي صحبت. مکان صحبت : نماز خانه روز:....
حوصله اين کشمکش ها را ندارم. به طرف کلاس مي روم. سرم به حجم طراحي هاييه که بايد انجام بدهم. بهار داره به سرعت مي تازه به جلو....
امروز تولدمه. يک عالمه کار دارم. خونه هم مهمان داريم. خواهر ها و برادرم دورهم جمع شدند. صدايشون از اتاق مي آيد. شاد هستند و مي خندند. هر چند يک سکوتي هم هست... خودم را لابه لاي لوله هاي مقوا و کاغذ گم مي کنم. دلم نمي خواهد با کسي حرف بزنم. خيلي دلتنگ شدم داره به روحم فشار مياره. خدا يا ... صدايم مي زنند . بايد بروم سراغ جشن کوچيک و خانوادگي تولدم... حوصله ندارم. دلم مي خواهد توي تنهايي خودم جا خوش کنم. دوباره صدايم مي زنند. قبل از اينکه براي بار سوم صدايم بزنند از جايم بلند مي شوم. وقتي مي خواهم بروم توي اتاق داخل آينه را يک نگاه مي اندازم. صورتم را با آبرنگ ، رنگي کردم. سبز. زير چانه ام هم صورتي شده. رنگ لباس مانکني که طراحي مي کردم. خنده ام مي گيره. مي خواهم بروم صورتم را بشورم اما تصميم مي گيرم همين جوري بروم تا بلکه بقيه هم يک کم بخندند به جمع مي پيوندم. خواهر زاده پنج ساله ام فاطمه هيجان داره. تولد براي بچه ها هميشه شيرينه. کادويش را گرفته توي دستش و بالا و پايين مي پره. نگاهم روي ديوار مي افته. با تمام توانش و با دستهاي کوچيکش روي ديوار را برايم تزئيين کرده... مادرم مي گويند: اين چه شکليه براي خودت درست کردي؟ صورتت چرا رنگيه؟ خواهرم مي گويد: ولش کن مامان. هنرمندها همه اشان اين شکلي اند. يک شکل و قيافه هايي دارند. مي خواهم اعتراض کنم اما بي خيال مي شوم. آخه من کجا و هنرمند کجا!! کجاي شکل من عجيبه. با يک لبخند و نگاه فراري از... مي روم و دست و صورتم را مي شورم. بر مي گردم. بحث انتخابات توي خونه هم داغه. آرمانهايم جلو چشمم رژه مي روند. چند کلمه که حرف مي زنم ديدگاه هاي ديگران را هم مي شنوم. باور نکردنيه. اين فسقلي خواهر زاده ام هم براي خودش اظهار نظر مي کنه. عجب آزادي بياني...
برگ سوم
روزهاي آخر خرداد ماهه. چقدر فشار درسي ام زياده. خدايا کاش به جاي دو تا دست هشت تا داشتم. اين همه طراحي لباس را بايد انجام بدهم. دو تا آلبوم را بايد عوض کنم. واي چقدر کار دارم. فاطمه صدايم مي زنه:
خاله، خاله بيا... دلم مي خواهد از کاغذ ها فرار کنم. بلند مي شوم و به اتاق مي روم. چشمم روي ديوار خشک مي شه. اينجا يک ستاد انتخاباتي شده. مي گويم اينها چيه به ديوار چسباندي؟ با هيجان مي گويد من طرفدار احمدي نژاد هستم. خنده ام مي گيره. مي گويم مگه مي شناسي اش؟ دستش را مي زنه به کمرش و مي گويد: بله. نگاه کن. و يک دسته عکس و کاغذ تبليغاتي که توي محله نارمک زياد تر از بقيه جاها ديده مي شه نشانم مي ده. به عکس ها نگاه مي کنم . مقايسه احمدي نژاد و تشابه ايشون با شهيد رجايي و ... يک کم ترديد مي کنم. با خودم مي گويم يعني چي؟ از اين کارش خوشم نمي آيد. خوبي ؟! خوب جاي خود. چرا اسم شهيد رجايي را مي کشي وسط؟ اخمهايم مي ره توي هم. نگاهم به چشمهاي مردد خواهر زاده ام مي افته. اخمهايم را باز مي کنم و به رويش لبخند مي زنم. از کارهاي اين بچه خنده ام مي گيره. مي بوسمش و تا مي خواهم برگردم سر کارم مادرم مي آيند داخل اتاق. ديوار را مي بينند و مي گويند: فاطمه! اينها چيه چسباندي به ديوار؟ فاطمه دست دور کمر مادرم مي اندازه و با التماس مي گويد : مامان بزرگ، خواهش مي کنم. ( اين حربه فاطمه است. هر وقت مي خواهد مادرم را به کاري راضي بکنه به قول خودش از اين کلمه جادويي استفاده مي کنه) داره مفصل براي مادرم راجع به ستاد انتخاباتي اش توضيح مي ده. شبکه هاي تلويزيون را مي چرخانم. خواهر کوچکم مي گويد اگر دکتر احمدي نژاد راي بياره خوبه. پز مي دهيم و مي گويم هم محله اي ما هستند و ..
هر دو مي خنديم. توجهم به زير نويس شبکه يک جلب مي شه. دکتر احمدي نژاد قراره در شبکه .. صحبت بکنه. آقاي .. آقاي ... هر کدام در ساعت خاصي. شب به برنامه بيست و سي نگاه مي کنم. خبري مبني بر حرکت عجيب يک کانديد رياست جمهوري پخش مي کنه. پنجاه هزار تومان پول به کسي که راي بدهد.... حالم به هم مي خوره. اين چه بازي کودکانه ايه که راه انداختند. واي خدايا اين يکي کانديد داره از آمريکا و دوست بودنش حرف مي زنه...
برگ چهارم
چند شبه همه به صحبت هاي احمدي نژاد و چند تا کانديد ديگه گوش مي دهيم. مادرم از من راجع به دکتر احمدي نژاد مي پرسند. هر چي تا الان تحقيق کردم و فهميدم را توضيح مي دهم. انگار مادرم روي ايشون نظر مثبت دارند. شب يک برنامه ديگه از ايشون پخش مي شه. مي نشينم تا به توضيحات دکتر در رابطه با اين تشبيه با شهيد رجايي گوش بدهم. اين قصه کمي مکدرم کرده. توضيحات ايشون قانع کننده است. نظرم بيشتر رويشان مثبت مي شه.
صبح مي روم دانشکده. ژوژمان طراحي لباس دارم. واي اينجا هم بحث انتخابات مثل آتش و جرقه است. هنوز پايم را توي نمايشگاه نگذاشتم و نفس تازه نکرده ام که همکلاسي ها با سوالاتشون حمله ور مي شوند. تو به کي راي مي دهي و ...
مي دانم چرا مي پرسند. همين چند وقت پيش سر جريان بسيج و توهين يکي از همکلاسي ها باهاشون يک سري صحبت کردم و آخرش تصميم گرفتيم در اين مورد با هم کاري نداشته باشيم. من به هر حال بسيج را دوست دارم. و اونها هم دوست ندارند. هر چند يکي از بچه ها به تمسخر بهم گفت: تو که اينهمه سنگ بسيج را به سينه مي زنه چرا تو يدفتر بسيج دانشکده نمي روي؟ و من سکوت کردم. چطوري بايد توضيح مي دادم؟ اصلا لازم بود که توضيح بدهم؟!...
زير لب مي شنيدم که مي گفتند به احمدي نژاد. تابلوه که به احمدي نژاد راي مي ده. خنده ام مي گيره. يکي از بچه ها که عناد خاصي هم با نظام و خصوصا آقا داره مي پرسه: تو کي را انتخاب کردي ؟ مي گويم: معلومه؛ دکتر م...!! مي گويد: واقعا؟ مي داني از چي حرف مي زنه؟ و چي مي گويد؟ مي گويم : آره. به نظرم براي امروز جامعه ما همين گزينه مناسبه. و در دلم مي گويم حتما به ايشون راي مي دهم. منتها در انتخابات رد کانديدا...
تشنج ميان همکلاسي هايم فروکش مي کنه و آزادانه از دکتر احمدي نژاد وحجت الاسلام رفسنجاني و ... بد گويي مي کنند. و از م... تعريف مي کنند. ولي قاه قاه به آقاي.. و قصه پنجاه هزار توماني اش مي خندند. خوب خنده هم داره. حق دارند. مي گذارم هر جور دوست دارند فکر کنند. داخل سالن نمايشگاه مي شوم تا کارهايم را نصب کنم. امروز وقت نتيجه گرفتن از تلاش يک ترمه.
برگ پنجم
امروز روز انتخاباته. از صبح فاطمه روي پايش بند نيست. يکي نيست بهش توضيح بدهد بابا جان تو فقط پنج سالته و نمی تونی رای بدهی!! پدرم هم امروز یک هیجان خاصی دارند. چیزی که به ندرت از ایشون دیده می شه. همه با هم آماده می شویم و شناسنامه به دست به طرف مسجد می رویم تا رای بدهیم. جمعیت خیلی زیادی هست. تصمیم می گیریم که به جایگاه دیگه ای برویم. یک دبیرستان پسرانه توی خیابان سمنگان هست. جای خوبیه. می رویم داخل مدسه. فاطمه با چادر تا انتهای حیاط مدرسه می دود. هیجانش برایم جالبه. داخل می رویم. و اینجا هم جمعیت زیادی هست. اما خوب خلوت تره به نسبت. توی صف می ایستیم. با خودمان می خنديم که یک گردان خانم با یک مرد آمده ايم اینجا . خودمان یک ستاد انتخاباتی هستیم. خیلی با احترام با ما برخورد می شه. این حرکت به دلم می نشینه. خدا خیرشان بدهد. وقت انگشت زدنه. فاطمه می خواهد انگشت بزنه. و خوب اجازه این کار را نداره. بنای گریه اش را می گذاره. به هیچ وجه هم آروم نمی شه. مادرش دعوایش می کنه. فاطمه با بغض و چشم گریان اشک می ریزه. یکی از مسئولین حوزه به فاطمه شکلاتی تعارف می کنه و می گوید دخترم بشین برای رییس جمهور آینده یک نقاشی بکش و بیانداز صندوق. باشه؟ فاطمه دستهایش را به سینه می زنه و با لجبازی می گوید: رییس جمهور آحمدی نژاده. من می دانم. خنده امان می گیرد. چه سماجتی داره این بچه. قهر کرده و به هیچ وجه هم راضی نمی شه. آخر هم مادر بزرگ و خاله ها یک کاری باید بکنند!. نتیجه می شه این که رای خاله بزرگ و مادر بزرگش را به اضافه رای مادرش فاطمه داخل صندوق می اندازه. اما به این راضی نیست. رای خودش را می خواهد بدهد. خدایا این بچه چه علاقه ای به این دکتر داره؟ یکی نشناسه فکر می کنه فامیلی، دایی، نسبتی با اين دکتر داره. وقتی بهش می گویم خاله چه اصراریه که تو داری؟! می گوید : حالا می بینی.
احساس نشاطی بعد از این حرکت دارم. مثل بچه ها یک نگرانی خاصی دارم. خدا یا کمک کن این مملکت دست اهلش اداره بشه...
برگ ششم
رادیوي ام پی تری ام را گرفتم و درحالی که می روم دانشکده گوش می دهم. تا اینجا رقابت بین دکتر و آقای هاشمی می چرخه. گزارشگر با مردم مصاحبه می کنه. بیشتر مردم معتقدند هر کسی که رای آورد رئیس جمهور این مملکته و باید ملت دست به دست هم بدهند تا این فرد که فقط مسئولیتش سنگین تر شده را یاری کنند تا کشور آباد بشه و از گزند دشمنان به دور بمانه. به مردم احسنت می گویم. عجب مردم فهیمی داریم. خدا حفظشان کنه...
امروز روز آخر ژوژمانه. امروز کارهای چاپ پارچه امان را باید به نمایش بگذاریم تا اساتید بیایند و نظر بدهند و نمره بدهند. بچه ها باز دور هم جمع شدند و از نتیجه انتخابات ناراضی هستند. یکی از بچه ها تا من را می بینه می گوید: تو به کی رای دادی؟ گفتم معلومه به دکتر م... رای دادم و دنباله اش را زیر زبان و آرام می گویم که ایشون گزینه مناسبی برای کاندید ریاست جمهوری نیست. البته در رای گیری به رد صلاحیت کاندید ها... زهرا کنار دستم ایستاده. جمله ام را می شنوه و می خنده. لبخند می زنم و می گویم بد می گویم؟ می گوید: نه. کاملا موافقم.
نتیجه نهایی رای ها اعلام می شود. انتخابات به دور دوم می کشه. بین دکتر احمدی نژاد و آقای هاشمی.
برگ هفتم
اینبار فاطمه از قبل قول انداختن رای را از مادربزرگش و مادرش گرفته. دو تا خواهر دیگه ام هم می گویند رای های ما را هم می توانی بیاندازی. فاطمه هیجان زده است. این بار هم به همان دبیرستان پسرانه می رویم. رای دادنمان ایندفعه زمان زیادی نمی گیره. کارمان سریع تمام می شه و برمی گردیم. پدرم با افتخار خاصی می گویند من که به احمدی نژاد رای دادم. این مرد از بین همین مردم بیرون اومده. درد مردم را می فهمه....
با خودم می گویم چرا همه وقتی هر کدام از این کاندید ها را که می خواهند صدا کنند با حالت خاصی نام می برند. اما به دکتر محمود احمدی نژاد که می رسند خیلی خودمانی می گویند احمدی نژاد!! این از صمیمیت مردم نیست!! به نظرم هست. مردم شهردار سابق تهران را دوست دارند.
برگ برنده
نتایج اعلام می شود. اولین جمله را از زبان گوینده خبر شبکه یک می شنوم؛ که رییس جمهور منتخب مردم دکتر احمدی نژاد هستند.
اما ماندگار ترین جمله هایی که بعد از اون می شنوم اینهاست:
شهردار تهران، شهردار کشور شد.
امین تهرانی ها امین ایران شد.
و توی تقویم ذهنم می نویسم: دکتر محمود احمدی نژاد، دعا می کنم کشور را سربلند کنی. کلید پیروز این کشور در این سالها در دست توست. کمکت می کنیم تا قفل از این در باز کنی. ان شاء الله حضرت آقا امام زمان از تو راضی باشند. تویی که خودت را خادم ملت می دانی...
پي نوشت:
و اما دوستانی که مطابق این قصه ازشون دعوت می کنم تا بنویسند: البته اگر قبلا کسی ازشون دعوت نکرده باشه!!
یک : آقای هیچ! وبلاگ آبدارخانه![]()
دو : م. م. س وبلاگ نوشته های من ![]()
سه : آقای کمیل وبلاگ عصر موعود![]()
چهار : آقای رئیسی پور وبلاگ نگاهم برای تو![]()
پنج : خانم فاطمه قهاری وبلاگ خط سرخ شهادت![]()
اجرکم عند الله
أعوذبالله من نفسي
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليکم
نامه اي به برادر شهيدم: شهيد ...نام شهيد را خودتان بخوانيد....
حرف از کليشه نيست. بحث نماد نيست. پيغام فرهنگ و تمدن و تاريخ نيست. حرفي است از جنس ديگر. حرفي است که قلم مي خواهد و کاغذ مي بلعد. نقلي است که دانه هاي تسبيح پاره اي است. من رزمنده نيستم. حاجي نيستم. من شاعر سروده هاي ناب نيستم. نمي گويم مهم نيست که من کيستم. اتفاقا مهم است. من يک بنده خاکستري هستم. خاکستري. من فرهنگ پايداري را ديده ام, اما نمي شناسم. من کتابخانه ها را ديده ام اما باور نکرده ام. من ميدان گودال قتلگاه را ديده ام اما شعله تيرش جگرم را نسوزانده ... حرف من اينها نيست.
حرف از کليشه نيست. بحث نماد نيست. پيغام فرهنگ و تمدن و تاريخ نيست. حرفي است از جنس ديگر. حرفي است که مي خواهم بگويم و سالها چون رازي در سينه نگه داشته امش. زيرا که متهمم. آري متهم به آنچه که مي گويم و مي گويند. مي گويم هستم و مي گويند نيستي. شايد گروه خوني ما يکي نباشد. شايد گروه خوني متفاوتي داشته باشيم. شايد گروه خون تو O+ است و من AB- . آري شايد چنين باشد. اما ميان ما پيونديست خوني. شايد که نسل ما گره از خويش و قوم نيست, اما برادر و خواهريم ما. آري برادرم, اينست حرف من. حرف هايم آهنگين نيست. موسيقي به دنبالش ندارد. واژه هاي عربي براي نشان دادن اوج باور ديني ام درش نيست. من با قلم انسي دارم که با تو. ذهنم فرا تر از قلم دونده ام, مي دود. پايان اين مسابقه بسيار روشن است. صد سينه حرف. قلم به پاي حرفهاي من نمي رسد. صد ها هزار واژه اسير مي شوند در نگارش آن. جوهر کم است. کاغذ کم است. يک قرن صفحه اينترنتي کم است. تعريف تو ساده است مثل نور. سخت است همچو باد. آري تو برادري و من خواهر توام. شايد که براي من خط و نشان کشند. اصلا مهم نيست. ايمان من وجود توست. ايمان من گشتن و پيدا نکردن توست. آري همين که نوشتم. همين! همين!
حرف از کليشه نيست. بحث نماد نيست. پيغام فرهنگ و تمدن و تاريخ نيست. حرفي است از جنس ديگر. حرفي است که بايد آن را به گوش باد فرياد کنم. افشاگري کنم. اين سينه و حرفها اسير واژه اند. اين واژه ها اسير قلم. و قلم هم اسير دست ناتوان من. من هم اسير توام. آري اسير تو. اين بردگي که از شهد عسل شيرين تر است با جان مي خرم. شايد که برايم خط و نشان کشند. از واژه هاي متحجرم سخن کنند. نقلي نيست. اين ها همه يک کرخه از خروش توست. حرف است و باطل است از ديدگان او. نقلم به روي توست. حرفم به روي توست. چندين گذر از عمر من گذشته است. اينک جوان شده ام. چادر به سر کنم بوي تو را ميان خاک چفيه مي کشم به دل. پيدا شده اي اما چه دوربردنت ز من. عکسي که نشان از تو باشد, نديده ام. اينها همه دنياست و ويراني من است. قهرم نکن برادر واژه نگار من. پائيز من آمد از اين برهه ي زمان. افشا مي کنم تو را. و خودم را که در پناه سايه ي تو. چادر به سر کنم. آري تويي برادر و من خواهر تو ام. پيوند ما فرا تر از خون و مادر است.
حرف از کليشه نيست. بحث نماد نيست. پيغام فرهنگ و تمدن و تاريخ نيست. حرفي است از جنس ديگر. افشاگري است. تاريخ از اين نوشتنم لب مي گزد و او. اما تو خوب مي داني که تنگي سينه چيست. پيغام ساعت ٢٧:٢ چيست؟ با من بمان و اجازه گفتن بده. افشا کنم تو را و خودم را و پاره پاره هاي جگرم را. آري تو برادري و من خواهرت. شايد که نام تو تنها پلاک کوچه هاست. يا اسم يک خيابان و اتوبان شهري است. شايد که نام تو تنها يادواره است. يا اسم يک کتاب. شايد که نام تو تنها پلاک وزارت است. اما تو نام را به چه خواهي؟ به هيچ!... تو نام را هم نثار يادواره مي کني. گمنامي تو هم شده يک قصه جديد. يک بازي کودکانه در اين يادواره هاست. آغاز و انتهاي يک کتاب داستان. يا يک مجله و سايت. اينها کليشه است. اما حرف من اينبار کليشه نيست. آنروز کنار بسترت به تو گفتم که بعد از اينهمه تازه تو را به گوشه دنجي يافته ام. من بي خبر ز تو و تو با خبر ز من. ٢٢ سال صبر. صبرت براي چه بود اي برادر؟ هان؟ قصدت چه بود اي برادر؟ هان؟ ديوانگي و ويراني دلم؟ با من چه کرده اي؟ تخريب چي بوده اي يا که اينک شدي؟ اخمت براي چه بود؟ جرمم چه بود؟ در سايه تو چادر به سر کنم؟ چادر به سرم هست اما نه آنچه که تو خواسته اي. با من سخن بگو. از تلخي کدام حادثه فرار کنم؟ با شهد کدام عسل کام خود را شيرين کنم يا کام او؟ حرفي زدم که جگرم سوخت و آتش گرفت. تسبيح را به که دادي؟ چرا؟ از تو فقط يک نگاه پر اشک برايم بس است؟ حقم همين بوده و بس است؟ آخر چرا؟ چرا؟
حرف از کليشه نيست. بحث نماد نيست. پيغام فرهنگ و تمدن و تاريخ نيست. حرفي است از جنس ديگر. افشاگري است. مي خواهم بگويم که من خواهر تو ام. آري من خواهر شهيد هستم. هيچ کس نمي دانست اما همه مي دانستند. باور مکن که حقيقت گفتن را به همه سخت خورده ام. راحت شدم کنون. زين پس همه مي دانند که تو تنها کليشه ي حرفهاي من نيستي. تنها بهانه ي قلمم نيستي. تنها نماد دفتر و کاغذ من نيستي. از راه دور برايت نامه مي نويسم. از تهران. آنجا که خانه ي ماست, شهري است ديگر و دور. آنقدر دور که نزديک قلبم است. من زود بر مي گردم. شايد به سن ٢٤ پرواز کنم. اما ديدار من و تو تازه سه ساله مي شود. اينک دو وعده گذشته و تو را نيمه ديده ام. يک بار سنگ قبر تو را و يک بار هم اخم شيرين تو را. گفتم به تو چشم. گفتم که خوب مي شوم. من قول داده ام به تو.پس وعده ي دفعه سوم کجاست؟ مي خواهم آرزو کنم. آري . يک ارزو براي خودم شهد و بر ديگران زهر. ديداري بعدي ما در ٢٤ سالگي ام در منتهاي چهارگوش قبر. هنگام پاسخ به دو مامور قبر. ديدار تو را به لحظه ي شهادت طلب کنم. آري به اين زمانه شهادت طلب کنم. هم سن تو که نه, تو فرق مي کني. اما من اين خستگي دنيا را به ٢٤ رها کنم. يعني تولدم را به ديدار تو مي توانم سور کنم؟ در لحظه اي که به خون دراز کش شدم, مي آيي به دنبالم؟ من صبر مي کنم تا دست خط تو در انتهاي نامه ام امضا کند. مهري کند و من در کمتر از ثانيه پرواز مي کنم. من انتظار مي کشم. امضا بزن برادرم که سخت تشنه ام. من سخت خسته ام...
والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته
حلال بفرماييد
يا حق

أعوذ بالله من نفسي
بسم الله الرحمن الرحيم
نوشتن از کربلا و واقعه عاشورا بسيار دشوارتر از آنست که بنده اي بخواهد آن را به رشته تحرير در آورد.
هيهات هيهات هيهات
قسمت سوم
* تو صاحب لواي مني... يا اخي انت صاحب لوائي!!
حضرت عباس عليه السلام که بزرگترين فرزند ام البنين بودند, چهارمين اولاد پسر حضرت اميرالمومنين محسوب مي شدند که کنيه ايشان ابوالفضل بود و ملقب به سقا بودند. اما کلمه اي را صاحب بودند که بيش از يک کلمه بود و سيد و سالار شهيدان حضرت ابا عبد الله الحسين با گريه ي سخت و آب ديده فراوان ابوالفضل العباس را با اين کلمه خطاب کردند و اما آن کلمه که فراتر از يک کلمه بود...
تو صاحب لواي مني... يا اخي انت صاحب لوائي!!
در فرهنگ لغت کلمه لواء اينگونه آمده است:
لواء ۱ = درفش, رايت, علم , بيرق, اختر
لواء ۲ = پرچم
در روايات آمده است حضرت ابوالفضل العباس خدمت امام مي رسند و از تنگي سينه خود شکايت مي کنند " تنهايي برادر خود را ديد و به خدمت برادر آمد و عرض کرد اي برادر آيا رخصت مي فرمايي که جان خود را فداي تو گردانم؟ حضرت از استماع سخن جانسوز او به گريه آمد و گريه سختي نمود و سپس فرمود اي برادر تو صاحب لواي مني چون تو نماني کس با من نماند. ابوالفضل العباس عرض کرد: سينه ام تنگ شده و از زندگي سير گشته ام و اراده کرده ام که از اين جماعت منافقين خونخواهي خود کنم. حضرت فرمود پس الحال که عازم سفر آخرت گرديده اي پس طلب کن از براي اين کودکان کمي از آب...."۳
*واي اگر رهبرم اذن جهادم دهد....
و ابوالفضل العباس را رهبري بود و رهبر او حسين بن علي عليه السلام بود و لحظه اي که اامام و رهبر او اذن جهاد را به وي داد و طلب آب کرد پس ابوالفضل العباس که ولايت پذير بود در راه حق و اسلام نه تنها از جان خود گذشت بلکه با نوع شهادتش لحظاتي را رغم زد که ابا عبدالله الحسين عليه السلام بعد از شهادت ايشان فرمودند که کمرم شکست و اينگونه با از دست دادن دلاور ميدان سايه غم بر خيمه ها و دل کودکان کربلا نشست.
بعد از اينکه ابوالفضل العباس از امامش اجازه ميدان گرفت, ابتدا صفوف دشمن را موعظه و نصيحتي فرمود و هنگامي که در قلوب آن سنگدلان اثر نکرد به خدمت برادر برگشت و ماوقع را را به امام حسين عليه السلام شرح دادند. " لا جرم حضرت عباس عليه السلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشگر ديد به عرض برادر رسانیدع کودکان این را بدانستند و بنالیدند و ندای العطش در آوردند. جناب عباس علیه السلام بیتابانه سوار بر اسب شده و نیزه بر دست گرفت و مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود شاید که آبی بدست آورد" ۴
دشمن] حضرت عباس را احاطه کرد اما حضرت عباس علیه السلام دشمن را کنار زد و با پیکار و نبرد خود را به آب رسانید آنگاه " مشک را پر آب نمود و بر کتف راست افکند و از شریعه بیرون شتافت"۵ آنگاه بود که حمله بر عباس بیشتر شد. " ازد ضربتی بر دست راست عباس زد و آنرا قطع نمود, عباس با یک سرعت عجیب شمشیر را به دست چپ گرفت و در حالی که مشک آب بر کتف وی بود بر ( دشمنان ) حمله کرد و گرده فراوانی از آنها را به خاک هلاکت انداخت"۶ به مشک آب حمله کردند. عباس برای جلو گیری از پارگی مشک به دفاع پرداخت و آنگاه دست چپ ایشان را قطع کردند و سپس عمودی آهنین بر فرق سر عباس نواختند که ...
" بعد از این ضربت از فراز اسب به روی زمین سقوط کرد و نقش زمین شد. در همین موقع بود که عباس استغاثه نمود و گفت:
یا اخاه یا حسیناه! واابتاه و اعلیاه! " ۷
امام حسین علیه السلام خود را به بالای سر برادر رسانیدند و ...
*و اما دو نکته....
تا به حال زمین خورده ای؟ لحظه ای که زمین می خوری به هر وسیله ای که شده سعی می کنی تا جلو زمین خوردنت را بگیری و اولین سپر تو, دستهای توست. آنها را حایل می کنی تا صورتت به زمین نخورد. اما ابوالفضل العباس دستی در بدن نداشت تا لحظه ای که از اسب به زمین افتاد, حایل صورتش کند.....
ولایتمداری ابوالفضل العباس به این شیوه و اینگونه جای تامل و تفکر بسیار دارد.
به راستی کورکورانه بود یا معرفت ویژه ای در آن نهفته بود؟...
و اما فریاد اینجاست که روزهای انقلاب اسلامی, مردمان این سرزمین همچون مولایشان ابوالفضل العباس سینه سپر کردند تا نهضت حسینی این انقلاب به ثمر بنشیند. و امروز اگر با دستت لقمه نانی به دهان می گذاری و در ارامش نفس می کشی بدان که بهایش خون هزاران لاله گلگونی بوده است که اگر بی اندیشه و تفکر بگذری, تنها از آنها نامهایی بر روی کوچه و خیابان برای خودت می ماند.
و اما معرفت شناسی ابوالفضل العباس علیه السلام خود حدیثی دیگر است....
منابع:
۱_ فرهنگ لغت فارسی دکتر محمد معین/صفحه ۸۸۸
۲_ فرهنگ نوین عربی فارسی/ سیدمصطفی طباطبایی/صفحه ۶۲۶
۳_ منتهی الامال/ مرحوم حاج شیخ عباس قمی/ صفحه ۴۶۳و ۴۶۲
۴_ منتهی الامال/ مرحوم حاج شیخ عباس قمی/ صفحه ۴۶۳و ۴۶۲
۵_ همان/همان/همان
۶_ ستارگان درخشان/جلد ۱۵/ محمد جواد نجفی/صفحه ۸۵
۷_ همان/ همان/ همان/ صفحه ۸۵ و ۸۶
أعوذ بالله من نفسي
بسم الله الرحمن الرحيم
نوشتن از کربلا و واقعه عاشورا بسيار دشوارتر از آنست که بنده اي بخواهد آن را به رشته تحرير در آورد.
هيهات هيهات هيهات
قسمت دوم
*و اما آب...
هنگامي که انسان نيازمند آب باشد, به سراغ آب مي رود و آب مي نوشد. در ضرب المثل ها آمده است که به هنگامي که مي خواهند بگويند کاري سهل و آسان و ساده است, مي گويند:
" مثل آب خوردن مي ماند"
يعني مثل آب خوردن, آسان و ساده انجام مي شود. بله به راستي آب خوردن ساده است.
انسان به صورت عادي در طول روز نيازمند آب است. در ماه مبارک رمضان انسان هنگامي که از سحر گاه خود را از خوردن منع مي کند, به هنگام اذان مغرب, عطش او را فرا مي گيرد و حقيقتا نيازمند آب است و ابتدا به آب افطار مي کند. طبيعتا اين عادي ترين حالت است. اما اگر انسان تحرک داشته باشد بدن وي عرق کرده و قدري آب از دست مي دهد. در نتيجه نياز مند آن است که به بدن خويش آب برساند. پس به محض احساس عطش قدري آب مي نوشد و عطش را مي خواباند.
در روز عاشورا و در آن گرماي هوا, دلاوران کربلا تحرک بسيار داشتند و کودکان را تاب گرما نبود. عطش سينه ها را مي سوزاند و لبها را ترک زده بود. اما آب کجا بود؟! مسئول آب که بود؟!...
مسئول آب قمر بود. قمر بني هاشم. همان که کوچه هاي بني هاشم از نور او روشن بود....
*قمر يعني ....
اندکي که با خود بيانديشي, خواهي فهميد که اين لقب بي جهت به عباس ابن علي عليه السلام نسبت داده نشده است.
در فرهنگ لغت فارسي کلمه " قمر " اينگونه آمده است:
قمر ۱= ۱_ ماه
۲_ هر ستاره اي که به دور يکي از سيارات بگردد, قمر آن سياره محسوب مي شود.
۳_انسان کامل...
قبل از اينکه بقيه مطلب را بخوانيد روي اين عکس کليک کنيد...
" عرب سه شب اول و سه شب آخر ماه, به ماه مي گويد " هلال" و در مابقي ماه, به ماه مي گويد " قمر".۲
در ميان عرب مرسوم است که به هر کس مناسب با شخصيت وي لقبي را نسبت مي دادند و از آنجا که در عرب چيزي مانند نام فاميلي که در ايران مرسوم است, وجود نداشته, لذا افراد را به نام لقب نيز صدا مي زده اند.
و به عباس ابن علي عليه السلام لقب قمر را داده اند.
" بدين لحاظ به حضرت ابوالفضل مي گفتند " قمر بني هاشم " که نور جمال و چهره ي مبارک او مانند ماه درخشان بود و در تاريکي ها احتياجي به نور نداشت." ۳ همچنين " از نظر فضائل نفساني و جسماني انگشت نشان بوده است."۴
*سقايي يک ماه...
"((اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام کمن امن بالله و اليوم الاخر و جاهد في سبيل الله لا يستون عند الله و الله لايهدي القوم الظالمين))" ۵
"آيا رتبه سقايت و آب دادن به حاجيان و تعمير کردن مسجد الحرام را با مقام آنکس که به خدا و روز قيامت ايمان آورده و در راه خدا جهاد کرده يکسان مي شمريد؟ هرگز آن نزد خدا با اين يکسان نخواهد بود و خدا ظالمان را هرگز به بهشت هدايت نخواهد کرد."
در آن زمان براي مقام سقايي و سيراب کردن تشنگان اهميت ويژه اي قائل بودند و آن را برابر با ايمان به خدا مي دانستند.
در فرهنگ لغت فارسي کلمه ي " سقا " اينگونه آمده است:
سقاء ۶ = ۱_ فروشنده آب, آب دهنده, آبکش.
۲_ مشک آب يا شير.
" امام جعفر صادق عليه السلام از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله نقل مي فرمايند که فرمودند:
کسيکه قادر باشد و يک شربت آب به شخص مومن دهد, خداي رئوف بشماره ي هر شربت آب, هفتاد هزار حسنه به وي عطا خواهد کرد. چنانچه از طريقي که قادر بر آب نباشد ( يعني به مشقت و زحمت بيافتاد و به شخص مومني آب دهد ) ثوابش مثل آن است که ده نفر از فرزندان حضرت اسماعيل را آزاد نموده باشد." ۷
"عشاق چون به درگه معشوق رو کنند
از آب ديدگان تن خود شستشو کنند
اول قدم ز جان و سر خويش بگذرند
از خون خود تهيه ي غسل و وضو کنند
از تيغ بر تنشان زخمي ار رسد
آن زخم را ز سوزن مژگان رفو کنند
قربان عاشقي که شهيدان کوي عشق
در روز حشر رتبه ي او آرزو کنند
عباس نامدار که شاهان روزگار
از خاک کوي او طلب آبرو کنند
ميراب بود و لب تشنه جان سپرد
ميخواست آب کوثرش اندر گلو کنند
بيدست ماند و داد خدا دست خود به او
آنانکه منکرند بگو رو به رو کنند
گر دست او نه دست خدائي است پس چرا
از شاه تا گدا همه رو سوي او کنند
درگاه او که درگه باب الحوائج است
باب الحوائجش همه جا گفتگو کنند"۸
"هر کس تشنه ي هر چه باشد و متوسل به حضرت باب الحوائج قمر بني هاشم بشود, به خواست خدا سيراب خواهد شد. خواه تشنه ي آب يا تشنه ي علم يا تشنه ي اولاد يا تشنه ي زيارت و يا امثال ذلک باشد." ۹
و ابوالفضل العباس سقاي کربلا و کودکان چشم به راه او و دستان پر آب او...
و اما در آخر خالي از لطف نيست که اين سه تا صوت را هم بشنويد....
تو طبيب دل بيمار منی
خبر شهادت عباس علمدار
منابع:
۱_ فرهنگ لغت فارسی دکتر محمد معین/صفحه ۷۶۸
۲_ ستارگان درخشان/جلد ۱۵/ محمد جواد نجفی/صفحه ۲۷
۳_ همان/ همان/ همان/ صفحه ۲۸
۴_ همان/ همان/ همان/ همان
۵_ قرآن کریم/ سوره توبه / آیه ۱۸
۶_ فرهنگ لغت فارسی دکتر محمد معین/صفحه ۵۷۶
۷_ ستارگان درخشان/جلد ۱۵/ محمد جواد نجفی/صفحه ۳۲
۸_ ستارگان درخشان/جلد ۱۵/ محمد جواد نجفی/صفحه ۲۹ و ۳۰
۹_ همان/ همان/ همان/ صفحه ۳۳

أعوذ بالله من نفسي
بسم الله الرحمن الرحيم
نوشتن از کربلا و واقعه عاشورا بسيار دشوارتر از آنست که بنده اي بخواهد آن را به رشته تحرير در آورد.
هيهات هيهات هيهات
قسمت اول
*آنچه امير المومنين در رابطه با کربلا فرمودند...
مولا امير المومنين علي عليه السلام زماني که براي جنگ صفين به خاک کربلا رسيدند, نگاهي به چپ و راست افکندند و گريستند و بنا به روايت فرمودند:
" خوشا به حال تو اي خاک, البته که از تو گروهي ( روز قيامت محشور مي شوند که بي حساب وارد بهشت مي گردند.) "۱
سپس فرمودند:
" به خدا قسم اينجا فرود مي آيند" ۲ " اينجا محل قرار گرفتن بارهاي ايشان و مرکب هاي آنهاست" ۳
آنگاه به مکان ديگري اشاره نمودند و فرمودند:
"اينجا خون هاي ايشان ريخته مي شود." ۴