<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://basijivelayati.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">قصه بچه بسيجي</title>
	<link href="http://basijivelayati.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Sat, 25 Feb 2012 01:49:29 GMT</updated>
	<author><name>يك بسيجي</name></author>

	<openSearch:totalResults>3</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>3</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:basijivelayati.ParsiBlog.com/Posts/57/%d8%af%d8%b1+%d8%ad%d8%a7%d8%b4%d9%8a%d9%87+%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88+.../</id>
<updated>Sat, 07 Jan 2012 08:49:00 GMT</updated>
<title type="text">در حاشيه مترو ...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;أعوذ بالله من نفسي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;أعوذ بالله من نفسي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;أعوذ بالله من نفسي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;أعوذ بالله من نفسي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;آنقدر بايد تکرارش کنم تا ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;أعوذ بالله من نفسي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مي خواهم بنويسم اما نمي توانم.&amp;nbsp; اين نتوانستن به خاطر اين است که از خودم دور شده ام. شده ام من خودم نه من او!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مي خواهم بشوم خودي که مال خداست اما نيستم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه سخت است من او شدن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;... و همين نقطه هاست که فرصت تنفس برايم گذاشته ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img title=&quot;مترو&quot; src=&quot;http://www.varaminnews.com/fa/wp-content/uploads/2010/08/varamin_metro_varaminnews.jpg&quot; alt=&quot;مترو&quot; width=&quot;472&quot; height=&quot;324&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خانه مادرم برمي گرديم. توي مترو ايستاده ايم به انتظار قطار! درباره مسائل روز با هم حرف مي زنيم. خيلي جدي! رويم را محکم گرفته ام. سعي مي کنم جلو چشم مردم حتي به رويش لبخند هم نزنم تا مبادا کسي نگاه چپ بکند. او هم سرش پائين است و به صحبتمان ادامه مي دهيم. يک دفعه چند جوان نيمه جوان و نسبتا نوجوان وارد مترو مي شوند. حجم سر و صدا و خنده اشان تعجبم را بر مي انگيزد و مي گويم چه شادند. احتمالا الان از مدرسه يا باشگاه آمده اند. و باز به حرفهايمان را ادامه مي دهيم. دارد جمله اي مي گويد که هنوز تمام نشده يکدفعه ساکت مي شود. نگاهش مي کنم.&amp;nbsp; چهره اش شديدا غضبناک است و به طرف آن پسرها مي رود. نمي فهمم چه اتفاقي مي افتد که موبايلي را از دست يکي از آنها بيرون مي کشد. از حرفهايشان متوجه مي شودم که ظاهرا آن پسر از ما فيلم گرفته و او هم اصراردارد که چرا گرفته؟ مي گويم پاکش کن. مي گويد به شما چه؟ اصلا تو حق نداري موبايل من را بگيري و ... برخوردشان فوق العاده زشت و توهين آميز است. در همين اوضاع يک نفر مي گويد ول کن جوان مردم را. شهدا خون داده اند که شماها اينطوري به اين جوانها گير بدهيد؟! از حرفش دلم به رنج مي آيد که چه کساني دم از خون شهدا مي زنند... نگرانم به همسرم حمله کنند. سريع به طرف مامور مترو مي دوم. در همين حين قطار مي آيد. با استرس بسيار به مامور قطار مي فهمانم که چند جوان با همسرم درگير شده اند. مامور قطار مي دود. من هم. دارند سوار قطار مي شوند. مامور قطار دستش را م يگيرد و از قطار بيرون مي کشد.متلک ها شروع مي شود. با مامور قطار به قسمت مديريتي مترو مي رويم و در همين رفتن ها چه حرفها که نمي شنويم. .... نمي خواهم تا انتهاي ماجرا را توضيح بدهم. يادآوريش هم برايم دردناک است....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: ;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;همين اندازه بس که موبايل را يکي از آنها مي برد به جايي ديگر و وقتي ما درخواست مي دهيم که موبايل را بياورند تا فيلم را حذف کنيم تماس مي گيرند تا موبايل را بياورند. موبايل که مي رسد مي گويند حذف شده و اصلا فيلمي نيست. مي گويم بايد ببينم. پسرک مي گويد نمي شود توي اين موبايل فيلم خانوادگي هست. مامور قطار مي گويد ايشان خانم هستند و عيبي ندارد. حق ايشان است که ببينند. موبايل را با اکراه مي دهد. موبايل را نگاه مي کنم. دلم مي شکند. فيلمي از ما نيست اما... اگر اين موبايل به دست پليس مي افتاد به خاطر فيلمهاي داخلش اين پسرک بايد مجازات مي شد. موبايلش را بايد سه فيلتره مي کردند... اول خواستم همه فيلم ها را حذف کنم. اما بعد گفتم با حذف فيلم ها اين جوان هدايت که نمي شود هيچ! جري تر هم مي شود. يکي دو فيلم مشکوک را پاک مي کنم که شبيه به فضايي است که ما در آن ايستاده بوديم و احتمال مي دهم تصوير ما هم درون آن هست. بقيه را حذف نمي کنم تا در منجلاب خودش دست و پا بزند. عذرخواهي مي کند و حسابي ترسيده است. مي گويم عذرخواهيت را نمي پذيرم و سر پل صراط مي بينمت.... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: ;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: ;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: ;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;پي نوشت 1 :&amp;nbsp;مانده ام چطور براي ديدن فيلم هاي داخل موبايلش همسرم که هيچ من هم نامحرم بودم اما رفيقش نامحرم نبود! وقتي موبايل را برد تا فيلم ها را حذف کند!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: ;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: ;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;پي نوشت 2 : اي کاش آنقدري که منتظر قطار مترو هستم به همان شدت و اشتياق منتظر آقا امام زمان باشم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://basijivelayati.ParsiBlog.com/Posts/57/%d8%af%d8%b1+%d8%ad%d8%a7%d8%b4%d9%8a%d9%87+%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88+.../" title="در حاشيه مترو ..." type="text/html" />
<author><name>يك بسيجي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:basijivelayati.ParsiBlog.com/Posts/56/%d9%81%d9%82%d8%b7+%d8%a8%d9%87+%d8%a7%d9%85%d8%b1+%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86.../</id>
<updated>Thu, 10 Nov 2011 14:22:00 GMT</updated>
<title type="text">فقط به امر دوستان...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;سلام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تاريخ آخرين يادداشتم قديمي و کهنه شده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدرتي براي نوشتن ندارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط براي خاطر دستان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;والسلام...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://basijivelayati.ParsiBlog.com/Posts/56/%d9%81%d9%82%d8%b7+%d8%a8%d9%87+%d8%a7%d9%85%d8%b1+%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86.../" title="فقط به امر دوستان..." type="text/html" />
<author><name>يك بسيجي</name></author>
</entry>

</feed>
