سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
قصه بچه بسیجی
1 2 3 >

  « نجابت دریا»


خسته ای خیس و خالی از خویشم


پیرهن زار چشم یعقوبم


دست در دست یوسفی امشب


سر به دیوار چاه می کوبم


آه مولا کسی نمی داند


سایه ها آفتاب می نوشند


هر چه باران و رود و اقیانوس


از لبان تو آب می نوشند


آه مولا کسی نمی داند


تیر قلب تو را نمی دوزد


آتش از ترس آه سوزانت


خیمه ها ی تو را نمی سوزد


ای نجات و نجابت دریا


هر چه دل بود نوح می کردی


ای که با زخمهای موّاجت


تیغ را قبض روح می کردی


از نگاه تو ماه بالا رفت


آسمان سیاه را کشتی


آه مولا کسی نمی داند


گودی قتلگاه را کشتی


ناگهان چشم خویش را بستی


سرزمین بهشت پرپر شد


واژگون بود آسمان اما


زین اسب تو واژگون تر شد


تیر بس که تشنه بود آنروز


در گلوگاه اصغرت افتاد!


نعش رود فرات خون آلود


روی دست بردارت افتاد


نخلهای خمیده می دیدند


مردی از روی خویش رد می شد


کاش آبی که تشنه شد راهِ


خیمه گاه تو را بلد می شد


آه مولا کسی نمی داند


آبها تشنه ی لبت بودند


لشگر شام و کوفه تعدادی


از اسیرانت زینبت بودند


داشت بوی خرابه می آمد


کاروانت شبانه زخمی شد


دختر کوچکت که نه اما


شانه ی تازیانه زخمی شد


ناقه ها بین راه فهمیدند


در بهار تو برگریزی نیست


پیش این کاروان طوفانی


خون و شمشیر و شعله چیزی نیست


آه مولا کسی نمی داند


آفتاب حجاز را بردند


مردم کوفه ظهر عاشورا


آبروی نماز را بردند


من کنار تو خیمه خواهم زد


خسته ای خیس و خالی از خویشم


آه مولا کسی نمی داند


شاید امشب تو آمدی پیشم


از همان صبح روز عاشورا


شعرهای من از تو پر بودند


روی دفتر، شهید می گشتند


واژه هایی که مثل حّر بودند


 


« حامد حسین خانی »


"از کتاب مجموعه شعر


( روزی که برگ شدم)


  



فصل انتظار هستند تشکر می کنم. هیچ قصد نداشتم از سوم تیر ماه بنویسم. اما خوب ایشون بزرگوارانه دعوت کردند و من هم چشمی می گویم و می نویسم. البته یک نکته را هم عرض کنم که ننوشتن من مبنی بر غرور یا مخالف این جریان بودن نیست. اما خوب چون حرف این حقیر پیش خاطرات و نوشته های همه عزیزان خط خطی کاغذ و صفحه اینترنتی وبلاگ بیشترنیست؛ قصد داشتم ننویسم. به هر حال اگر خوب نیست و ضعف داره به بزگواری و خوبی خودتان ببخشید و بخوانید. و من الله التوفیق



برگ اول



 تا آمدن استاد وقت هست. و من اولین نفر وارد کلاس می شوم. خورشید تازه داره کامل می آید بالا. از پنجره کلاس چشم می دوزم به افق. آه آزادی... آزادی؟! منظور چیه؟ آخه چرا از آزادی به معنای غلط تعبیر می کنند...


 به برد نصب می کنم. عقب می ایستم. به کاری که تا ساعت 3 نصف شب طول کشیده نگاه می کنم. چقدر دلم می خواهد پاره اش کنم و یک کار با توجه به همه اعتقاداتم طراحی کنم...


 می شناسم. حوصله سیاست را ندارم. می خواهم بی خیال از کنار کاغذ بگذرم که جمله ای باعث توقف قطعی من میشه. # شهردار تهران در دیدار با رفتگران خود نیز لباس رفتگران را پوشید و با آنها سر یک سفره نشست.# یک لحظه تردید می کنم. این شهردار تا الان کجا بوده که من ازش هیچی نمی دانم؟؟ متن را می خوانم. هر چند در برخی جاها همان دانشجوهای خوشمزه کاغذ را پاره رده اند و نمیشه متن را کامل خواند. برایم جالب شد. این دکتر محمود احمدی نژاد دیگه کیه؟!


 مطالب داخلش صحبت می کنیم. و خانم ** برایم تعریف می کنه در مراسمی که دکتر احمدی نژاد با یک گروهی داشته ، وقت غذا که می شه بلند می شه و کنار کارگری روی زمین می نشینه و در پاسخ به اعتراض های اطرافیان که نشستن و غذا خوردن روی زمین را دور از شان ایشون دونستند می گویند:



برگ دوم


 روی اون پارچه نوشته شده قراره آقای حسن غفوری فرد بیاد برای صحبت. مکان صحبت : نماز خانه روز:....


فاطمه هیجان داره. تولد برای بچه ها همیشه شیرینه. کادویش را گرفته توی دستش و بالا و پایین می پره. نگاهم روی دیوار می افته. با تمام توانش و با دستهای کوچیکش روی دیوار را برایم تزئیین کرده... مادرم می گویند: این چه شکلیه برای خودت درست کردی؟ صورتت چرا رنگیه؟ خواهرم می گوید: ولش کن مامان. هنرمندها همه اشان این شکلی اند. یک شکل و قیافه هایی دارند. می خواهم اعتراض کنم اما بی خیال می شوم. آخه من کجا و هنرمند کجا!! کجای شکل من عجیبه. با یک لبخند و نگاه فراری از... می روم و دست و صورتم را می شورم. بر می گردم. بحث انتخابات توی خونه هم داغه. آرمانهایم جلو چشمم رژه می روند. چند کلمه که حرف می زنم دیدگاه های دیگران را هم می شنوم. باور نکردنیه. این فسقلی خواهر زاده ام هم برای خودش اظهار نظر می کنه. عجب آزادی بیانی...


برگ سوم


 می گیره. می گویم مگه می شناسی اش؟ دستش را می زنه به کمرش و می گوید: بله. نگاه کن. و یک دسته عکس و کاغذ تبلیغاتی که توی محله نارمک زیاد تر از بقیه جاها دیده می شه نشانم می ده. به عکس ها نگاه می کنم . مقایسه احمدی نژاد و تشابه ایشون با شهید رجایی و ... یک کم تردید می کنم. با خودم می گویم یعنی چی؟ از این کارش خوشم نمی آید. خوبی ؟! خوب جای خود. چرا اسم شهید رجایی را می کشی وسط؟ اخمهایم می ره توی هم. نگاهم به چشمهای مردد خواهر زاده ام می افته. اخمهایم را باز می کنم و به رویش لبخند می زنم. از کارهای این بچه خنده ام می گیره. می بوسمش و تا می خواهم برگردم سر کارم مادرم می آیند داخل اتاق. دیوار را می بینند و می گویند: فاطمه! اینها چیه چسباندی به دیوار؟ فاطمه دست دور کمر مادرم می اندازه و با التماس می گوید : مامان بزرگ، خواهش می کنم. ( این حربه فاطمه است. هر وقت می خواهد مادرم را به کاری راضی بکنه به قول خودش از این کلمه جادویی استفاده می کنه) داره مفصل برای مادرم راجع به ستاد انتخاباتی اش توضیح می ده. شبکه های تلویزیون را می چرخانم. خواهر کوچکم می گوید اگر دکتر احمدی نژاد رای بیاره خوبه. پز می دهیم و می گویم هم محله ای ما هستند و ..


 شب به برنامه بیست و سی نگاه می کنم. خبری مبنی بر حرکت عجیب یک کاندید ریاست جمهوری پخش می کنه. پنجاه هزار تومان پول به کسی که رای بدهد.... حالم به هم می خوره. این چه بازی کودکانه ایه که راه انداختند. وای خدایا این یکی کاندید داره از آمریکا و دوست بودنش حرف می زنه...


برگ چهارم


 هنوز پایم را توی نمایشگاه نگذاشتم و نفس تازه نکرده ام که همکلاسی ها با سوالاتشون حمله ور می شوند. تو به کی رای می دهی و ...


 به احمدی نژاد رای می ده. خنده ام می گیره. یکی از بچه ها که عناد خاصی هم با نظام و خصوصا آقا داره می پرسه: تو کی را انتخاب کردی ؟ می گویم: معلومه؛ دکتر م...!! می گوید: واقعا؟ می دانی از چی حرف می زنه؟ و چی می گوید؟ می گویم : آره. به نظرم برای امروز جامعه ما همین گزینه مناسبه. و در دلم می گویم حتما به ایشون رای می دهم. منتها در انتخابات رد کاندیدا...


 احمدی نژاد وحجت الاسلام رفسنجانی و ... بد گویی می کنند. و از م... تعریف می کنند. ولی قاه قاه به آقای.. و قصه پنجاه هزار تومانی اش می خندند. خوب خنده هم داره. حق دارند. می گذارم هر جور دوست دارند فکر کنند. داخل سالن نمایشگاه می شوم تا کارهایم را نصب کنم. امروز وقت نتیجه گرفتن از تلاش یک ترمه.


برگ پنجم


 یک دبیرستان پسرانه توی خیابان سمنگان هست. جای خوبیه. می رویم داخل مدسه. فاطمه با چادر تا انتهای حیاط مدرسه می دود. هیجانش برایم جالبه. داخل می رویم. و اینجا هم جمعیت زیادی هست. اما خوب خلوت تره به نسبت. توی صف می ایستیم. با خودمان می خندیم که یک گردان خانم با یک مرد آمده ایم اینجا . خودمان یک ستاد انتخاباتی هستیم. خیلی با احترام با ما برخورد می شه. این حرکت به دلم می نشینه. خدا خیرشان بدهد. وقت انگشت زدنه. فاطمه می خواهد انگشت بزنه. و خوب اجازه این کار را نداره. بنای گریه اش را می گذاره. به هیچ وجه هم آروم نمی شه. مادرش دعوایش می کنه. فاطمه با بغض و چشم گریان اشک می ریزه. یکی از مسئولین حوزه به فاطمه شکلاتی تعارف می کنه و می گوید دخترم بشین برای رییس جمهور آینده یک نقاشی بکش و بیانداز صندوق. باشه؟ فاطمه دستهایش را به سینه می زنه و با لجبازی می گوید: رییس جمهور آحمدی نژاده. من می دانم. خنده امان می گیرد. چه سماجتی داره این بچه. قهر کرده و به هیچ وجه هم راضی نمی شه. آخر هم مادر بزرگ و خاله ها یک کاری باید بکنند!. نتیجه می شه این که رای خاله بزرگ و مادر بزرگش را به اضافه رای مادرش فاطمه داخل صندوق می اندازه. اما به این راضی نیست. رای خودش را می خواهد بدهد. خدایا این بچه چه علاقه ای به این دکتر داره؟ یکی نشناسه فکر می کنه فامیلی، دایی، نسبتی با این دکتر داره. وقتی بهش می گویم خاله چه اصراریه که تو داری؟! می گوید : حالا می بینی.



برگ ششم



 تو به کی رای دادی؟ گفتم معلومه به دکتر م... رای دادم و دنباله اش را زیر زبان و آرام می گویم که ایشون گزینه مناسبی برای کاندید ریاست جمهوری نیست. البته در رای گیری به رد صلاحیت کاندید ها... زهرا کنار دستم ایستاده. جمله ام را می شنوه و می خنده. لبخند می زنم و می گویم بد می گویم؟ می گوید: نه. کاملا موافقم.


 


برگ هفتم


 رای دادنمان ایندفعه زمان زیادی نمی گیره. کارمان سریع تمام می شه و برمی گردیم. پدرم با افتخار خاصی می گویند من که به احمدی نژاد رای دادم. این مرد از بین همین مردم بیرون اومده. درد مردم را می فهمه....



 برگ برنده





.




پی نوشت:



ژوژمان : ( توی دانشکده وقتی قرار بود که کارهایی که در طول ترم انجام دادیم را به اساتید نشان بدهیم ؛ در یک کلاس یا نمایشگاه دانشکده جمع می شدیم و کارها را روی دیوار یا برد( تخته های مخصوص این کار) نصب می کردیم. بعد اساتید می آمدند و نگاه می کردند و نظر می دادند. به نوعی نقد و بررسی بود. بعد هم استاد اصلی اون درس می آمدند و نمره نهایی را با توجه به تلاش دانشجو در طول ترم و نظر اساتید و خود کار ارائه شده می دادند. )


 



آبدارخانه 


 وبلاگ نوشته های من   عصر موعودنگاهم برای توخط سرخ شهادت


  


شهید ...نام شهید را خودتان بخوانید....


   حرف از کلیشه نیست. بحث نماد نیست. پیغام فرهنگ و تمدن و تاریخ نیست. حرفی است از جنس دیگر. حرفی است که قلم می خواهد و کاغذ می بلعد. نقلی است که دانه های تسبیح پاره ای است. من رزمنده نیستم. حاجی نیستم. من شاعر سروده های ناب نیستم. نمی گویم مهم نیست که من کیستم. اتفاقا مهم است. من یک بنده خاکستری هستم. خاکستری. من فرهنگ پایداری را دیده ام, اما نمی شناسم. من کتابخانه ها را دیده ام اما باور نکرده ام. من میدان گودال قتلگاه را دیده ام اما شعله تیرش جگرم را نسوزانده ... حرف من اینها نیست.


   حرف از کلیشه نیست. بحث نماد نیست. پیغام فرهنگ و تمدن و تاریخ نیست. حرفی است از جنس دیگر. حرفی است که می خواهم بگویم و سالها چون رازی در سینه نگه داشته امش. زیرا که متهمم. آری متهم به آنچه که می گویم و می گویند. می گویم هستم و می گویند نیستی. شاید گروه خونی ما یکی نباشد. شاید گروه خونی متفاوتی داشته باشیم. شاید گروه خون تو  است و من    حرف از کلیشه نیست. بحث نماد نیست. پیغام فرهنگ و تمدن و تاریخ نیست. حرفی است از جنس دیگر. حرفی است که باید آن را به گوش باد فریاد کنم. افشاگری کنم. این سینه و حرفها اسیر واژه اند. این واژه ها اسیر قلم. و قلم هم اسیر دست ناتوان من. من هم اسیر توام. آری اسیر تو. این بردگی که از شهد عسل شیرین تر است با جان می خرم. شاید که برایم خط و نشان کشند. از واژه های متحجرم سخن کنند. نقلی نیست. این ها همه یک کرخه از خروش توست. حرف است و باطل است از دیدگان او. نقلم به روی توست. حرفم به روی توست. چندین گذر از عمر من گذشته است. اینک جوان شده ام. چادر به سر کنم بوی تو را میان خاک چفیه می کشم به دل. پیدا شده ای اما چه دوربردنت ز من. عکسی که نشان از تو باشد, ندیده ام. اینها همه دنیاست و ویرانی من است. قهرم نکن برادر واژه نگار من. پائیز من آمد از این برهه ی زمان. افشا می کنم تو را. و خودم را که در پناه سایه ی تو. چادر به سر کنم. آری تویی برادر و من خواهر تو ام. پیوند ما فرا تر از خون و مادر است.


   حرف از کلیشه نیست. بحث نماد نیست. پیغام فرهنگ و تمدن و تاریخ نیست. حرفی است از جنس دیگر. افشاگری است. تاریخ از این نوشتنم لب می گزد و او. اما تو خوب می دانی که تنگی سینه چیست. پیغام ساعت ٢٧:٢ چیست؟ با من بمان و اجازه گفتن بده. افشا کنم تو را و خودم را و پاره پاره های جگرم را. آری تو برادری و من خواهرت. شاید که نام تو تنها پلاک کوچه هاست. یا اسم یک خیابان و اتوبان شهری است. شاید که نام تو تنها یادواره است. یا اسم یک کتاب. شاید که نام تو تنها پلاک وزارت است. اما تو نام را به چه خواهی؟ به هیچ!... تو نام را هم نثار یادواره می کنی. گمنامی تو هم شده یک قصه جدید. یک بازی کودکانه در این یادواره هاست. آغاز و انتهای یک کتاب داستان. یا یک مجله و سایت. اینها کلیشه است. اما حرف من اینبار کلیشه نیست. آنروز کنار بسترت به تو گفتم که بعد از اینهمه تازه تو را به گوشه دنجی یافته ام. من بی خبر ز تو و تو با خبر ز من. ٢٢ سال صبر. صبرت برای چه بود ای برادر؟ هان؟ قصدت چه بود ای برادر؟ هان؟ دیوانگی و ویرانی دلم؟ با من چه کرده ای؟ تخریب چی بوده ای یا که اینک شدی؟ اخمت برای چه بود؟ جرمم چه بود؟ در سایه تو چادر به سر کنم؟ چادر به سرم هست اما نه آنچه که تو خواسته ای. با من سخن بگو. از تلخی کدام حادثه فرار کنم؟ با شهد کدام عسل کام خود را شیرین کنم یا کام او؟ حرفی زدم که جگرم سوخت و آتش گرفت. تسبیح را به که دادی؟ چرا؟ از تو فقط یک نگاه پر اشک برایم بس است؟ حقم همین بوده و بس است؟ آخر چرا؟ چرا؟


   حرف از کلیشه نیست. بحث نماد نیست. پیغام فرهنگ و تمدن و تاریخ نیست. حرفی است از جنس دیگر. افشاگری است. می خواهم بگویم که من خواهر تو ام. آری من خواهر شهید هستم. هیچ کس نمی دانست اما همه می دانستند. باور مکن که حقیقت گفتن را به همه سخت خورده ام. راحت شدم کنون. زین پس همه می دانند که تو تنها کلیشه ی حرفهای من نیستی. تنها بهانه ی قلمم نیستی. تنها نماد دفتر و کاغذ من نیستی. از راه دور برایت نامه می نویسم. از تهران. آنجا که خانه ی ماست, شهری است دیگر و دور. آنقدر دور که نزدیک قلبم است. من زود بر می گردم. شاید به سن ٢٤ پرواز کنم. اما دیدار من و تو تازه سه ساله می شود. اینک دو وعده گذشته و تو را نیمه دیده ام. یک بار سنگ قبر تو را و یک بار هم اخم شیرین تو را. گفتم به تو چشم. گفتم که خوب می شوم. من قول داده ام به تو.پس وعده ی دفعه سوم کجاست؟ می خواهم آرزو کنم. آری . یک ارزو برای خودم شهد و بر دیگران زهر. دیداری بعدی ما در ٢٤ سالگی ام در منتهای چهارگوش قبر. هنگام پاسخ به دو مامور قبر. دیدار تو را به لحظه ی شهادت طلب کنم. آری به این زمانه شهادت طلب کنم. هم سن تو که نه, تو فرق می کنی. اما من این خستگی دنیا را به ٢٤ رها کنم. یعنی تولدم را به دیدار تو می توانم سور کنم؟ در لحظه ای که به خون دراز کش شدم, می آیی به دنبالم؟ من صبر می کنم تا دست خط تو در انتهای نامه ام امضا کند. مهری کند و من در کمتر از ثانیه پرواز می کنم. من انتظار می کشم. امضا بزن برادرم که سخت تشنه ام. من سخت خسته ام...






  
   مدیر وبلاگ
قصه بچه بسیجی
من یک بسیجی ام. شاید نه یک بسیجی واقعی ولی حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
نویسندگان وبلاگ -گروهی
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :145
بازدید دیروز :51
کل بازدید : 78155
کل یاداشته ها : 62


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ