تدبير پير را از دليرى جوان دوست‏تر مى‏دارم . [ و در روايتى است ] از حاضر و آماده بودن جوان براى كارزار . [نهج البلاغه]
امروز: شنبه 28 ارديبهشت 1387

« نجابت دريا»


خسته اي خيس و خالي از خويشم


پيرهن زار چشم يعقوبم


دست در دست يوسفي امشب


سر به ديوار چاه مي کوبم


آه مولا کسي نمي داند


سايه ها آفتاب مي نوشند


هر چه باران و رود و اقيانوس


از لبان تو آب مي نوشند


آه مولا کسي نمي داند


تير قلب تو را نمي دوزد


آتش از ترس آه سوزانت


خيمه ها ي تو را نمي سوزد


اي نجات و نجابت دريا


هر چه دل بود نوح مي کردي


اي که با زخمهاي موّاجت


تيغ را قبض روح مي کردي


از نگاه تو ماه بالا رفت


آسمان سياه را کشتي


آه مولا کسي نمي داند


گودي قتلگاه را کشتي


ناگهان چشم خويش را بستي


سرزمين بهشت پرپر شد


واژگون بود آسمان اما


زين اسب تو واژگون تر شد


تير بس که تشنه بود آنروز


در گلوگاه اصغرت افتاد!


نعش رود فرات خون آلود


روي دست بردارت افتاد


نخلهاي خميده مي ديدند


مردي از روي خويش رد مي شد


کاش آبي که تشنه شد راهِ


خيمه گاه تو را بلد مي شد


آه مولا کسي نمي داند


آبها تشنه ي لبت بودند


لشگر شام و کوفه تعدادي


از اسيرانت زينبت بودند


داشت بوي خرابه مي آمد


کاروانت شبانه زخمي شد


دختر کوچکت که نه اما


شانه ي تازيانه زخمي شد


ناقه ها بين راه فهميدند


در بهار تو برگريزي نيست


پيش اين کاروان طوفاني


خون و شمشير و شعله چيزي نيست


آه مولا کسي نمي داند


آفتاب حجاز را بردند


مردم کوفه ظهر عاشورا


آبروي نماز را بردند


من کنار تو خيمه خواهم زد


خسته اي خيس و خالي از خويشم


آه مولا کسي نمي داند


شايد امشب تو آمدي پيشم


از همان صبح روز عاشورا


شعرهاي من از تو پر بودند


روي دفتر، شهيد مي گشتند


واژه هايي که مثل حّر بودند


 


« حامد حسين خاني »


"از کتاب مجموعه شعر


( روزي که برگ شدم)


 نوشته شده توسط يك بسيجي در شنبه 29/10/1386 و ساعت 12:20 صبح | نظرات ديگران()

أعوذ بالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم


سلام عليكم.


شايد قرار نبود به اين زودي ها دوباره بنويسم يا حتي اصلا بنويسم. اما محرم است و دل و عاشوراست و عشق و ....


شايد اگر اوامر بعضي بزرگان براي نوشتن دوباره نبود مدتها قبل مطابق حرفم اين وبلاگ را بسته بودم و رفته بودم. هر چه هم كه بهانه آوردم كاغذهاي اين دفتر تمام شده، گفتند كه كاغذ اضافه مي كنند. هر چه من ميخ كوبيدم ، آنها چيزي از  آن آويختند. تا اين كه قول دادم. قول دادم وبلاگ را به حرمت كساني كه اينجا نظر مي دادند و گاه گاهي سري به فقرا مي زدند، نبندم و باز بگذارم. تا اينكه به قول آقا سيد!! بد نيست. حداقل گاهي كه آدم حرفي براي زدن داره يك جايي هست كه بنويسه.!!!


چه مي شود گفت. حرف عقلا را بايد گوش داد. اين شد كه من هم بچه حرف گوش كني شدم!!! البته مثلا.. به كسي نگوييد كه حرف گوش بكن نشده ام. بين خودمان بماند..


اين خاطره را هم کلي با خودم کلنجار رفتم تا به تحرير در بياورمش. پس از جمله بندي عجييب و پر از ايرادش خرده نگيريد که در عين مقصري، بي تقصيرم. حالا هم دوست داشتيد، اين چند تا خط خطخطي  را بخوانيد. دوست هم نداشتيد که ديگه دوست نداشتيد خوب.


همين. ببخشيد پر حرفي کردم. تصويري هم از اين خاطره دارم. اگر صلاح دانستيد، توي وبلاگ بگذارم؟!


 يا علي


 


روضه بازي


 


16_17 سال پيش که من يک دختر بچه 7_8 ساله بودم، با دخترهاي همسن و سالم بازي مي کرديم. خاله بازي، مامان بازي، معلم بازي، .... و روضه بازي!!!


روضه بازي يکي از بازي هاي مخصوص ايام محرم و ماه صفرمان بود. آن روزها وقتي ماه محرم و صفر مي آمد، مادربزرگ و پدربزرگ مرحومم، مراسم روضه بر پا مي کردند و همه فاميل دو رهم جمع مي شدند تا اين مراسم به خوبي برگزار بشه. ما دخترهاي فاميل دور هم جمع مي شديم و با هم روضه بازي مي کرديم. آخه پسرهاي فاميل مي رفتند گاراژ( آنوقتها يک بنده خدايي گاراژ يا همان پارکينگ امروزي اش را را روزهاي روضه در اختيار مي گذاشت تا آنجا غذا تهيه کنند.) بعضي سالها هم توي حياط خانه پدربزرگم غذا را مي پختند. آنوقتها پدرم يک وانت قرمز داشت با نرده هاي آبي؛ که باهاش غذا ها را از گاراژ مي آوردند خانه پدربزرگم. ( اون وانت الان شده يک پيکان مدل 75). دنياي شيريني داشت اون وانت...


به بيراهه نروم. از روضه بازي مي گفتم...


ما دخترها که جمع مي شديم تصميم مي گرفتيم سر خودمان را گرم کنيم. براي همين روضه بازي مي کرديم. اونوقتها آخه مثل حالا نبود که دخترها و پسرها با هم!! بازي کنند. آنوقتها از همان کوچکي يادمان مي دادند دختر و پسر روزي به هم نامحرمند و به قول قديميها آتش و پنبه اند!. هر چند حالا مهد کودک ها حرف ديگري مي زنند. ما دخترهاي فايمل از همان کوچکي چادر و مقنعه سر مي کرديم و چقدر هم احساس غرور و افتخار مي کرديم. براي روضه بازي که حسابي هم هيجان داشت، دو گروه مي شديم. چند تا از ما خانم و چند تا از ما آقا و يکي هم آخوند مي شد. من بيشتر وقتها آخوند مي شدم. يادمه چادر مشکي کوچکم دراز مي کردم و لوله مي کردم و بعد مي نشستم و به دور زانويم مثل عمامه آخوندها مي پيچيدم. بعد هم کش مقنعه ام را مي انداختم روي سرم. يک جوري که کش مقنعه بالاي سرم بود و بقيه مقنعه مشکي کوچکم زير چانه ام. مي شد به قول اون موقع ها ريش و حالا محاسن!! آخه آنوقتها مقنعه ها چانه دار بود و کش دار!! مي شدم آخوند و چادر يکي ديگه از دخترها که نقش آقا را بازي مي کرد و به چادر احتياجي نداشت را بر مي داشتم و روي شانه هايم مي انداختم و مي شد عبا. بعد چند تا بالش را مي انداختيم روي هم و من مي رفتم رويش مي نشستم و مي شد منبر. چند تا از دخترها که نقش خانمهاي مجلس را داشتند، مثل مادرهامون چادرشان را روي صورت مي کشيدند و يک طرف اتاق مي نشستند و بقيه دخترها هم که نقش آقا را داشتند، طرف ديگر اتاق مي نشستند و دستهايشان را بالاي پيشاني اشان مي گذاشتند و مثل باباهايمان رفتار مي کردند. بعد هم يکي از دخترها که نقش آقا را داشت مي شد پسر جوان مجلس و سريع اين طرف و آنطرف مي رفت و مثلا داشت کارهاي روضه را مي کرد. با يک سيني خيالي و استکانهاي خيالي تر چاي مي آورد و مي برد و همين کار را يکي از دخترها در قسمت خانمها ي روضه بازي امان انجام مي داد و نقش يک دختر جوان را در روضه بازي مي کرد. چاي مي داد، خرما پخش مي کرد، بعد هم پسر جوان مجلس يک بلندگوي خيالي جلوي آخوند مجلس که بيشتر وقتها من بودم، مي گذاشت و من هم شروع مي کردم و همان چند جمله روضه اي که توي مجالس روضه ياد گرفته بودم، مي خواندم و به صدايم کش و قوس مي دادم که کلفت و مردانه بشه و مردهاي کوچک مجلس کوچکمان بر يزيد و يزيدان لعنت مي فرستادند و قيافه هاي مردانه مي گرفتند. زنهاي کوچک مجلس کوچکمان هم چادرهايشان را روي صورت مي کشيدند و هاي هاي گريه مي کردند. توي روضه بازي خيلي مي خنديديم. اما هر بار که روضه بازي مي کرديم، گوشه دلمان هم ياد رقيه مي افتاديم. آخرش هميشه همه امان دور هم جمع مي شديم و آخر آخرش مي رفتيم توي همان روضه اصلي و کلي اشکهاي واقعي مي ريخيتم. آخرش هميشه دلمان خيلي مي سوخت...


 


يا حق


 نوشته شده توسط يك بسيجي در جمعه 21/10/1386 و ساعت 12:6 صبح | نظرات ديگران()

أعوذ بالله من نفسي


بسم الله الرحمن الرحيم.


سلام عليكم


بر مي گردم. نياز به كمي  تفكر دارم. يك خلوت صادقانه با خدا... دعايم كنيد.


يا حق


 نوشته شده توسط يك بسيجي در يكشنبه 20/8/1386 و ساعت 10:47 عصر | نظرات ديگران()
 ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
[29/10/1386- 12:20 ص] نجابت دريا
[21/10/1386- 12:6 ص] روضه بازي
[20/8/1386- 10:47 ع] برمي گردم.
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا